تبليغاتX
SECOND سازمان منطق

چرا دائم فرار میکنی؟ این کاملن اتفاقی نیست که در یک همچنین شرایط و موقعیتی این ماجرا پیش آمده ... نیروئی بزرگتر از آن چه فکرش را میکنی میخواهد که اینگونه باشد ... دلیلی برای پس زدن نیست ... اگر در فکر درد و سوختنی ، الان هم سوخته ایم ، دیگر چه فرقی دارد فردا تا فرداها ، دل بده و با من بیا ... من تو را به دشتهای سبزی میبرم که خدا با من و تو قدم میزند ، از آب چشمه ای تو را سیراب میکنم که فرشتگان از آن مینوشند ، خانه ای برایت خواهم ساخت که آسمان به آن حسرت وار بنگرد ، خورشید را گرما بخش سرمای زمستانش میکنم و مهتاب را نور شبهای تاریکش ... تو فقط با من باش ... من نفسی که درسینه ام دم و بازدم میشود از برکت وجود تو است ... تو را آنقدر دوست دارم که خدا هم از وصف آن عاجز است ... عزیزم از من فرار نکن ، ما هر دو سوخته ایم ، فقط کمی فرصت ، فقط کمی به من شانس با خودت بودن را بده ، تو تبلور تمام آرزوهای زندگی من هستی ، من با تو به تمام هر آنچه که میخواهم میرسم ، خودت را از من نگیر ، سالها بدنبال بوی موی پریشان تو بودم و حال که یافتمت از من گریزان مباش ، بگذار طعم خوب خوشبختی مرهمی شود بر این دل زخم خورده و غمگین ، بگذار تا با در کنار تو بودن احساس خدائی کنم ، بگذار تا در کنار تو خدا هم به من حسودی کند ، بگذار تا نگاهم در نگاهت و عشقم به تو در آب زلال چشمانت حل شود ، شور شود ، جاری شود . به من فرصت بده ، نفس را ، هوا را ، همه چیز را از من نگیر ... گناه من باور غم پنهان در نگاه مظلومت و پاکی نفست از این همه بزنگاه سخت و مایوسه ، گناه من عاشق ناز تو داشتنه ، گناه من فقط مجنون بودن منه ، عزیزم از من گریزان مباش ، خدا را به تو هدیه خواهم کرد ای پرندهء رها شده از قفس ، من را در زندان تنم محبوس نکن ... میدانی که با تمام وجودم میخواهم تا با تو باشم ، میدانی که تک تک سلولهای بدنم برای با در کنار تو بودن فریاد میزنند ... ولی تو ، میدانی و بمن فرصت نمیدهی؟ میدانی و بمن حتا کوچکترین شانسی هم نمیدهی؟ من تا تمام تو خواهم آمد ، آنقدر که یا نفسم باشی و در کنارم و یا خلاء من باشی و مرگم ...  برای تنفس ، برای زنده بودن فقط تو درمانم هستی و نه هیچ چیز و هیچ کَــس دیگری... نمیتوانم به این بیاندیشم حتا به دیگری نظری کنم ، تو تمام نا تمام همهء خوبیها و زیبائیهای عالمی ، در برابر تو هیچ موجودی لیاقت ثبت وجودی اش را ندارد ، هُبوط ذهن من در من توئی ، من در تو پیدا میشوم ، رُشد میکنم ، کودکی بالغ میشوم ، عاشق میشوم ، زیبا و دلنواز میشوم ، کامل میشوم ، من در تو خدا میشوم ... طناز طلائی نور خورشید ، تنم را بسوزان ، ذوبم کن ، مرا در خودت غرقم کن ، بگذار تا ازتو به من و از من به تو برسم ، بگذار تا عاشقانه و خالصانه قربانی نگاه چون غروبت بشوم ،  بگذار تا از تو بمیرم ، بگذار تا برای تو فدا شوم ، بگذار تا برایت بمیرم و نیست شوم ، هیچ شوم ، تُهی شوم ... بگذار تا شانسی داشته باشم بانوی من ، رویای آفتابی و داغ خورشید ، مرا آب کُن ، مرا فرصتی بده حتا تا یک دم و بازدم ... دوستت دارم های من برای تو سرگردانی من میان آبی دریا و آسمان است ، تبلور بلورهای الماس سخت ، بگذار تا فرصتی داشته باشم چون پنجره ای رو به طلوع ، من را رهسپار جادهء بی انتهای غروب نکن ... دوستت دارم ، مرا دریاب و باور کن ، فقط یکبار مرا با فرصتی که خدا هم غبطهء ان را میخورد در خودم ، در من تنهای من ، شکوفا کن ، مرا برویان ، مرا فقط اندکی تحمل کن ... فقط ذرّه ای به من لطف کن ای مقدس ترین در عالم ، من را ، عشقم را به تو ، مرگم را در تو و دم و بازدمم را نیز در تو مدیون خودت کن ، مرا آشفته کن با نیکی ، بگذار تا چشمان بسته ات در خواب ناز مرا تا آخر خیالهای کودکی پرواز دهد ، آتش گرم نفسهایت را بگذار تا مرهم شبها و لحظه های سردم باشد ... عزیزم دوستت دارم ... باورم کن ...


فاش میگویم و از گفتهء خویش دلشادم ، بندهء تو* هستم و از هر دو جهان آزادم ...

* عشقم .

نوشته شده در 90/10/11ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط سردبیر مهدی صادقی | |