تبليغاتX
SECOND سازمان منطق - و ... پائیز و کودکی ام و کودکی ات...

میدونی اینکه خیلی ها در مورد غروب و بخصوص غروب در پائیز ، خاطره ها دارند و بسیار آن را می ستایند ، بسیار جالب است و برای من واقعن یه سئوال بوده و نه اینکه قابل حل نباشه ، امّا واقعن جذّاب بوده... چرا غروب و چرا پائیز؟ نمیخوام وارد بحث تخصصی بشم و صرفن میخوام بصورت عام این مسئله رو برای خودم بشکافم...

میدونی توی خونهء قدیمیمون ، که 20 سال توش زندگی کردم و جون گرفتم و ریشه ام اونجاست ، و خونه اون خونهء ناب لحظه های کودکی و بیکسی ، وسط یه محلّه بود که همش پر از باغ بود و حیاط خونه امون...

چنارهای بی برگ و دیوار آجری کج شده و زمین پر از برگ و بوی نم زده از بارون شب پائیزی و صدای جغد نه چندان پیر و زوزهء سگ نه خیلی جوان و من و اضطراب و عشق و مستی و دیدن یک ماشین گشت در کوچه های محلّهء قدیمی ، کوچهء درختان 100 و اندی سالهو حتمن بیشتر.

من حتّا مدرسه ام در میان انبوه باغهائی بود که اواخر بهاران بوی غلیظ سمّ ضد آفت درختان میوه و اقاقی ، ما را زودتر به خانه روانه میکرد ، بهبوبهء جنگ تازه تمام شده بود و بعد از آن همه ، اضطراب صدای آژیر خطر و برگشتن ، پدران به خانه مان و به گور سپردن شهدایمان ... حال به فکر کندن الوچه قرمزی از درخت در باغ بودیم و گاه زدن ، دارکوبی یا شانه به سری با تیرو کمان و تفنگ بادی و یا سنگی در دستمان و به گور سپردنشان بعد از شکارشان. یادم نمیرود هنگامی که جمع میشدیم و هر کدام ، بعد از اینکه میوه هائی را که از درختان چیده بودیم به همراه گنجشکانی که که شکار کرده بودیم ، با هم قسمت میکردیم و میوه ها را همراه باکباب گنجشک و کفتر چاهی و قمری ، بی سر و پر و بال شکسته میخوردیم و لذّت میبردیم از غذای خودمان و فارق بودیم از معنای جنایت و این بخشی از طبیعت بود ، شاید؟!!... و بعد از آن شاید بازی ما شاید در کردن صدا با کاربیت و یه قل دو قل و هفت وسنگ و ... بود. آن موقع شاید رنگ کودکی داشت ، امّا تجربهء ما بسیار ناب و سخت بود ، چون نهیب جنگ 8 ساله را تا وقتی که به عقل رسیدم ، در نگاه خویش نظاره بودم و همچنان ، بریدن سر گوسفندی و شتری و گوساله ای و مرغ و خروسی و... اگر اسب آن حیوان یار و نجیب * هم ، حلال بود شاید آن را هم من خودم سر میبریدم و نه اینکه نیست چنین رخدادی . با ادامه ای دیگر خواهد بود این مطلب عمر...*

* گوسفند و شتر و گاو و مرغ و ما ، ما که نه ولی بقیه هم نجیبند.

* ۹ آذر اگر در ایران بودم دوست دارم با محمد رضا تو امامزاده طاهر باشم...

لینک به 9 آذر... ... و ... لینک به محمدرضا ( سیاه خانه ) ...

نوشته شده در 87/07/21ساعت 6:7 قبل از ظهر توسط سردبیر مهدی صادقی | |