دوستان ثانیه از زمان وبلاگ سازمان سرخ سال ۷۷ تا ۱ سال پیش با یک عنوان تیترِ مهدی صادقی خوب آشنائی دارن و اونهم ، بخش دست نوشته هاس...
امّا باز هم گذاشتمو میگزارم ، که یادت نره...
ولی قبل از آن این هست که بر حسب اتفّاق ، بنده در جائی ... خبرها و نظر های صدای آمریکا رو دیدم... چه دیدم ... لباس مجری این برنامه خانم ... درخشش ، سبز بود. خبرها بیشتر بر علیه احمدی نژاد و کرّوبی بود، و بدتر از آن ، محسن رضائی را به عنوان کاندیدای بی برنامه یاد میکنند ولی با سبز رنگی... این بی معنی نیست. محسن امروز خیلی از طیفِ، نا بجا اندیشه ها را در پیش رو دارد. بنده هم استانیشم . آبودان ِ ویران... بعد از ۲۰ سال همونه ... بابا تا کی گول بزنیم همدیگه رو؟ مهندس میر حسین موسوی عزیزه چون میتونی تو خیابونها داد بزنی و برقصی؟ امیدوارم خواب دیده باشی... امیدوارم که اگر خواب ندیدی از برنا مه هاش خبر داشته باشی... که میدونم نداری ... فکر کن و رای بده ، آزادی با جیب خالی یعنی ، برزیل ، کوبا ، ونزوئلا ، لخت و پتی هستن ، آزادی دارن که با هم بخ....د ، ولی جیبشون خالیه. مثل الآن چیزهائی که میبینیم در اینجا و در دبی و در برلن و ...بابا اوّل جیبتو پر کن بعد بگرد دنبال آزادی. چرا تو نری اسکی؟ چرا تو نری... آخرش از این میترسم که یک اتهام عجیب و غریب ببندن به ریش این همه طرفدار و رای دهنده و بگن براندازی نرم میکردند ، یا دنبال انقلاب مخملی بودن و ... اونم انقلاب مخملی از نوع سبزش ... خدا به خیر بگذرونه و اینطوری که من منفی نوشتم نباشه و نشه و واقعن همه به خواسته هاشون برسن . خیلی دوست داشتم به جای این همه شلوغ کردنهای الکی تو خیابونها و بنزین سوزوندنها میرفتم رو پشت بوم شعار الله اکبر میدادم . جدی میگم طرفدارهای آقا محسن ، این ایدهء جالبیه ها ... نه؟
دوّم :
ولی این یکی و چرا بعد از یکسال...؟!! بد نیست گاهی آدم یه سری بزنه به پشت ابرهای گذشته که باد بردتشون. ابره رفته ... ولی هنوز ابر میاد و... باد. وقتی یه معتاد ترک میکنه میگه دیگه نمیرم سمت این مواد ملعون یا باید فراموش کنم چی بودم و درگیر چه حالی... ولی من میگم بد نیست بعد از ترک کردن ، هر چند وقت یکبار یه کام بگیری تا یادت بیاد تو چه روزگاری بودی... چرا گفتم ، یعنی نوشتم اینارو... حرفیه واسه خودش... خوب ما هم دنبال خیلی چیزها دویدیم ، چوب خوردیم ، خسته شدیم ، از نفس افتادیم ولی کم نیاوردیم... ۱۸ تیرها رو پشت سر گذاشتیم و کانتینرهائی که تو اون شلوغیها اومد و رفت و صداش در اومد رو فهمیدیم ، با تمام این دربند بودنها باز هم هستیم الآن و مینویسیم تو وبلاگمون ، البته باز داریم یک سری شلوغیهای مشکوک رو دید میزنیم و کانترهارو میترسم که صداش در بیاد دوباره و آخرش یکی محاکمه بشه به جرم دزدی ریش تراش ، چقدر منفی شدم دوباره آخه میدونی یک زمانی دنبال خیلیا دویدیم... ، حالا چی داریم . چی میدونیم. فقط زخم خوردیم. میدونی خیال میکنی اصل سیاستی ، بلدی حرف بزنی ، ماهواره نیگاه کنی خبر بدی، دوست داری با رکابی بیای بیرون ، با شرت توی تراس خونه ات به گلدونات آب بدی ، آگواریوم آب شور داشته باشی و مانیتور و تلوویزیونت ال سی دی باشه. هر وقت دوست داشتی بری اونور دنیا ، پاسپورت داشته باشی. سواد داشته باشی. ماشین خوب و عالی و زن و شوهر توپ ، اونم چنتا داشته باشی. لب دریا لخت و پتیارو دید بزنی... و .... ولی هیچکدومشو نداری ... نداری... آهای با توی بچه مایه نیستم که ر به ر آلبوم میدی بیرون ، با خودامونم. خلا صه تموم کنم حرفمو این دستنوشته چنتیکه است... دنباله داره... میخوام بدونی چرا میگم آقا محسن... داستان داره... نمیخوام فردا شرمندهء بچه ام بشم که بزنه تو ذوقم و بگه این همه شلوغ کردید و حالا چی دارید ؟ البته بچهء نداشته ام ... تا بعد.

