<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> SECOND سازمان منطق</title>
<link>http://bzix.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 18 Apr 2012 01:41:51 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بی مطلب ، بیواژه ...</title>
<link>http://bzix.blogfa.com/post-303.aspx</link>
<description>نمیدونم ، یا این داستان سفر ناگهانیم و یا در گیری روزانه ؟ اشتیاق نوشتن و وبلاگ نویسی کلن در وجودم کم شد ، کلی برنامه و ایده رو فرو خوردم شاید هم برای نبودن فضای بهتری در بازتاب ایدههام ...  به هر حال نوشتن رو دوست دارم و نمیتونم ازش جدا باشم ، چه تو فیس بوک و چه در اینجا ... سعی میکنم در فضایی که اکثر دوستانم بسته شده اند بازهم فعالیت کنم و نام و یاد وبلاگهای انها را که دیگر نیستند در میان این همه وب ، با لینک ادرسشان حفظ کنم ، شاید روزی هم قبر من بمانند مرگ انها فراخواندم ...&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 18 Apr 2012 01:41:51 GMT</pubDate>
<dc:creator>bzix</dc:creator>
<guid>http://bzix.blogfa.com/post-303.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درمان ، اعتیاد و مبارزه با مواد مخدر ؟؟؟؟؟</title>
<link>http://bzix.blogfa.com/post-302.aspx</link>
<description>چند وقت پیش به طور ناگهانی یک فکری به سرم زد و با خودم گفتم راستی خوب این همه هزینه و مبارزه و جنایت و تلفات بخاطر مبارزه با مواد مخدر سالیانه کلی از سرمایه های یک مملکت رو از بین میبره ، چرا نمیان مواد رو هم مثل سیگار آزاد کنند تا این هزینه های اضافی و بگیر و ببندها دیگه نباشه؟ بعدش هر چی فکر کردم به نتیجهء درست و حسابی نرسیدم اونروز ، تا اینکه دو یا سه روز بعدش ، وقتی که داشتم تو خیابون قدم میزدم و چون هوا هم خوب و آفتابی بود ، کلن صبح دل انگیزی بود دوباره با خودم رفتم تو فکر و به همون موضوع گیر دادم ، چنتا دلیل آوردم ، یکی اینکه اگر مواد آزاد بشه خیلی از شرکتها و صنایع و کلن خیلی از آدمها هم بیکار میشند ، چون دیگه نمیخواد در راه مبارزه با اون کاری کنند یا تولیدی داشته باشند ، از طرفی این مبارزه باعث شده که تقریبن قیمت مواد مخدر بالا باشه و هر کسی هم نتونه اون رو مصرف کنه ، که البته این به ضرر اون خانواده های بیچاره ای هست که عضو معتاد دارند و اگر در امد کافی نداشته باشند باید با هزار جور مصیبت پول اون رو تهیه کنند ، از طرفی این مبارزه باعث شده تا قاچاق برای خودش تبدیل به صنعت بشه که در اون انواع و اقسام ابتکارات رو به کار میبرند و پولهای کلانی هم جابجا میکنند تا مبادا محموله هاشون آسیب ببینه و یا کشف بشه ، خوب کسانی هم که دارند به همین دلیل پولهای بسیار زیادی به جیب میزنند طبعن از این مبارزه خوششون میاد چون قیمتها چند برابر هست ، تا وقتیکه آزاد باشه و قیمتها هم پائین ، خلاصه هزار تا دلیل میشه پیدا کرد و آورد برای مبارزه با مواد مخدر و آزاد نکردن اون ، اما در پشت این دلایل شاید یک مسئلهء عمده وجود داشته باشه که قطعن هم هست و اون هزینه هائی که اعتیاد به جامعه وارد میکنه ، مثلن برای اینکه مردم کمتر سیگار بکشند اومدن هزینهء سیگار رو بردن بالا و روی پاکت سیگار هم معمولن برچسبها و عکسهائی از قلب و ریه و ... رو زدند تا روی فرد تاثیر بزاره ، به افراد زیر 18 سال هم سیگار نمیفروشند و ... ولی مسئلهء اصلی هزینهء درمان یک آدم سیگاری و یا معتاد هست ، در کشورهای پیشرفته سیستم بیمارستانی بصورتی هست که شما رو اول بستری میکنند و نسبت به نوع درآمد و بیمه ازتون پول میگیرند ، خوب حالا حساب کنید همین سیگار سالانه چند نفر بیمار رو راهی بیمارستانها میکنه و چه هزینه هائی رو هم ایجاد میکنه ، خوب حالا در کنارش هزینه های درمان اعتیاد رو هم قرار بدید ، خوب یکی از دلایل اصلی آزاد نبودن مصرف مواد مخدر میتونه همین مسئلهء درمان و هزینه ای باشه که برای دولت ایجاد میشه ، به نحوی که پول ، وقت و نیرو گذاشتن برای مبارزه با مواد مخدر خیلی بیشتر از درمان آن صرفهء اقتصادی داره ... خیلی جالبه ، البته میشه داروهای درمانی رو کنترل قیمت کرد ولی تا بخوان این مسائل رو به سامان برسونند باید کلی سیستم و آدم رو قانع کنند ، الان در ایران سالانه هزینه های سنگینی برای مبارزه با مواد مخدر پرداخت میشه که در کنار ان باید به تلفات انسانی هم اشاره کرد ، متاسفانه هم مرزی با افغانستان باعث شده تا حجم ورود و خروج مواد مخدر به ایران زیاد باشه ، و شاید یکی از کشورهائی که بطور جدی با این پدیده مبارزه میکند خود ایران باشه ، از طرفی این امر باعث شده که ایران خودش هم یکی از قربانیان بزرگ مواد مخدر باشه ، ولی از لحاظ درمانی واقعن ایران کشور پیشرفته ای است که میتوان امیدوار بود برای درمان انواع اعتیاد دارای برنامه و امکانان خوبیه ، به هر حال این دلایل به ذهن من اومد ، حالا شما هک ببینید دلیل دیگری رو میتونید بیابید و در کنار اینها قرار بدین ... راستی تا یادم نرفته سال نو رو هم به همتون تبریک میگم و امیدوارم سالی پر از خوشی و شادی و سلامتی داشته باشید و به همهء آرزوهاتون هم برسید ...&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 26 Mar 2012 06:43:22 GMT</pubDate>
<dc:creator>bzix</dc:creator>
<guid>http://bzix.blogfa.com/post-302.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخر من تا تو است ...</title>
<link>http://bzix.blogfa.com/post-301.aspx</link>
<description>
&lt;p&gt;چرا دائم فرار میکنی؟ این کاملن اتفاقی نیست که در یک همچنین شرایط و موقعیتی این ماجرا پیش آمده ... نیروئی بزرگتر از آن چه فکرش را میکنی میخواهد که اینگونه باشد ... دلیلی برای پس زدن نیست ... اگر در فکر درد و سوختنی ، الان هم سوخته ایم ، دیگر چه فرقی دارد فردا تا فرداها ، دل بده و با من بیا ... من تو را به دشتهای سبزی میبرم که خدا با من و تو قدم میزند ، از آب چشمه ای تو را سیراب میکنم که فرشتگان از آن مینوشند ، خانه ای برایت خواهم ساخت که آسمان به آن حسرت وار بنگرد ، خورشید را گرما بخش سرمای زمستانش میکنم و مهتاب را نور شبهای تاریکش ... تو فقط با من باش ... من نفسی که درسینه ام دم و بازدم میشود از برکت وجود تو است ... تو را آنقدر دوست دارم که خدا هم از وصف آن عاجز است ... عزیزم از من فرار نکن ، ما هر دو سوخته ایم ، فقط کمی فرصت ، فقط کمی به من شانس با خودت بودن را بده ، تو تبلور تمام آرزوهای زندگی من هستی ، من با تو به تمام هر آنچه که میخواهم میرسم ، خودت را از من نگیر ، سالها بدنبال بوی موی پریشان تو بودم و حال که یافتمت از من گریزان مباش ، بگذار طعم خوب خوشبختی مرهمی شود بر این دل زخم خورده و غمگین ، بگذار تا با در کنار تو بودن احساس خدائی کنم ، بگذار تا در کنار تو خدا هم به من حسودی کند ، بگذار تا نگاهم در نگاهت و عشقم به تو در آب زلال چشمانت حل شود ، شور شود ، جاری شود . به من فرصت بده ، نفس را ، هوا را ، همه چیز را از من نگیر ... گناه من باور غم پنهان در نگاه مظلومت و پاکی نفست از این همه بزنگاه سخت و مایوسه ، گناه من عاشق ناز تو داشتنه ، گناه من فقط مجنون بودن منه ، عزیزم از من گریزان مباش ، خدا را به تو هدیه خواهم کرد ای پرندهء رها شده از قفس ، من را در زندان تنم محبوس نکن ... میدانی که با تمام وجودم میخواهم تا با تو باشم ، میدانی که تک تک سلولهای بدنم برای با در کنار تو بودن فریاد میزنند ... ولی تو ، میدانی و بمن فرصت نمیدهی؟ میدانی و بمن حتا کوچکترین شانسی هم نمیدهی؟ من تا تمام تو خواهم آمد ، آنقدر که یا نفسم باشی و در کنارم و یا خلاء من باشی و مرگم ...  برای تنفس ، برای زنده بودن فقط تو درمانم هستی و نه هیچ چیز و هیچ کَــس دیگری... نمیتوانم به این بیاندیشم حتا به دیگری نظری کنم ، تو تمام نا تمام همهء خوبیها و زیبائیهای عالمی ، در برابر تو هیچ موجودی لیاقت ثبت وجودی اش را ندارد ، هُبوط ذهن من در من توئی ، من در تو پیدا میشوم ، رُشد میکنم ، کودکی بالغ میشوم ، عاشق میشوم ، زیبا و دلنواز میشوم ، کامل میشوم ، من در تو خدا میشوم ... طناز طلائی نور خورشید ، تنم را بسوزان ، ذوبم کن ، مرا در خودت غرقم کن ، بگذار تا ازتو به من و از من به تو برسم ، بگذار تا عاشقانه و خالصانه قربانی نگاه چون غروبت بشوم ،  بگذار تا از تو بمیرم ، بگذار تا برای تو فدا شوم ، بگذار تا برایت بمیرم و نیست شوم ، هیچ شوم ، تُهی شوم ... بگذار تا شانسی داشته باشم بانوی من ، رویای آفتابی و داغ خورشید ، مرا آب کُن ، مرا فرصتی بده حتا تا یک دم و بازدم ... دوستت دارم های من برای تو سرگردانی من میان آبی دریا و آسمان است ، تبلور بلورهای الماس سخت ، بگذار تا فرصتی داشته باشم چون پنجره ای رو به طلوع ، من را رهسپار جادهء بی انتهای غروب نکن ... دوستت دارم ، مرا دریاب و باور کن ، فقط یکبار مرا با فرصتی که خدا هم غبطهء ان را میخورد در خودم ، در من تنهای من ، شکوفا کن ، مرا برویان ، مرا فقط اندکی تحمل کن ... فقط ذرّه ای به من لطف کن ای مقدس ترین در عالم ، من را ، عشقم را به تو ، مرگم را در تو و دم و بازدمم را نیز در تو مدیون خودت کن ، مرا آشفته کن با نیکی ، بگذار تا چشمان بسته ات در خواب ناز مرا تا آخر خیالهای کودکی پرواز دهد ، آتش گرم نفسهایت را بگذار تا مرهم شبها و لحظه های سردم باشد ... عزیزم دوستت دارم ... باورم کن ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فاش میگویم و از گفتهء خویش دلشادم ، بندهء تو* هستم و از هر دو جهان آزادم ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* عشقم .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sun, 01 Jan 2012 13:02:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>bzix</dc:creator>
<guid>http://bzix.blogfa.com/post-301.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاید که همین باشد ...</title>
<link>http://bzix.blogfa.com/post-300.aspx</link>
<description>&lt;div&gt;این مطلبی بود که یکی از دوستان مطرح کرد :&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اما آنچه انتشار کتاب را غیر حرفه‌ای می‌کند رعایت نکردن ضابطه‌های کیفی نشر است، به ویژه ویراستاری آن. ویراستاری البته تنها به غلط‌گیری نگارشی محدود نمی‌شود. حتی کارهای ادبی مانند رمان و شعر نیز نیاز به ویراستاری حرفه‌ای دارند. در میان ناشران غربی پذیرفته شده است که کار پیش از چاپ از سوی کسانی که در آن رشته‌ی ادبی یا علمی کار‌شناس هستند ویرایش شود. در مورد ویرایش‌های محتوایی، که اغلب به آن بازبینی می‌گویند، با نویسنده بحث و مذاکره می‌شود و موافقت او جلب می‌شود. به هر صورت، علاوه بر ویراستاری، طراحی و جلد و مانند آن نیز مطرح است. اگر در انتشار کار این نکته‌ها رعایت شود، کار به یقین جدی‌تر و با کیفیت بهتری عرضه خواهد شد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اما فارغ از بحث حرفه‌ای بودن یا نبودن، باید به قیمت‌گذاری نیز به عنوان یکی از ابزارهای تشویق کتاب‌خوانی توجه کرد.))&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;و این هم جوابی بود که هن همان هنگام برای ایشان ارسال کردم :&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt; به نظر من ترجمهء صحیح و نوع نگارش که از ادبیات پیچیده برخوردار نباشد و ذهن خواننده را با مسائل دیگری پیرامون بحث موجود در کتاب درگیر نکند خود میتواند یکی از عوامل خوب برای انگیزه نشان دادن فرد به مطالعه باشد ، همین طور که شما شاید یک کتاب خیلی کهنه که از لحاظ ادبی و املائی خیلی هم به روز نباشد را بیشتر بپسندید تا یک کتاب امروزی ، بخش دیگر هم حتمن نقش سانسور و خود سانسوری نویسنده یا مترجم است که موثر واقع خواهد شد ، البته در کشورها و فرهنگهائی نظیر کشور ما مردم ترجیح میدهند تا بیشتر به سمت کتابهائی که ممنوع هستند بروند تا تمایلی به همان کتاب چاپ جدید داشته باشند ، این عدم اطمینان از محتوای کامل یک کتاب هم بسیار مهم است ، البته به این هم باید توجه کرد که میزان استقبال از مجلات و روزنامه های ایرانی که البته اکثر آنها به نشریات خانوادگی و یا زرد میمانند بیشتر خواهان دارد تا کتابهائی که علمی و اصولی است ، از تتیراژ مجلات علمی هم میتوان به این نکته ها رسید ، مردمی که اگر روزنامه هم تهیه کنند بیشتر صفحهء حوادث را مورد مطالعه قرار میدهند تا دیگر مطالب آن را ، شما به کیفیتهای چاپی و نوع برگه های استفاده شده در روزنامه و مجلات که دقت کنید به این نتیجه میرسید که محتوای یک موضوع خبری و حادثه ای بیشتر از نوع کیفیت ، جنس و نوع کاغذ و خبر برای جامعهء ما ارزش دارد ، البته این مختص تمام جهان سوم هست و هیچ خُرده ای هم به آن نمیتوان گرفت ، کشوری که سطح چاپ اکثر کتابهایش را خرافات ، جادو و جمبل و دعاها و رموزها فرا گرفته ، به طبع مردم را برای فرار به سمت مطالب بی دردسر تر ، قابل فهم تر و جالب تر از قبیل صفحات حوادث روزنامه سوق میدهد تا کتابهای حرفه ای و غیر قابل فهم و درک ...&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;حالا چرا این رو مطرح کردم چون میخواستم شما هم اگر نظری در این زمینه داربد منتشر کنید ...&lt;/div&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 28 Dec 2011 07:04:53 GMT</pubDate>
<dc:creator>bzix</dc:creator>
<guid>http://bzix.blogfa.com/post-300.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در عجب علم و فرهنگ برخی مردم ...</title>
<link>http://bzix.blogfa.com/post-299.aspx</link>
<description>&lt;p&gt;عامیانه :&lt;/p&gt;&lt;p&gt;محمد فیلی بازیگر 61 سالهء شیرازی و ایفاگر نقشهای نسیم بیگ و بسیم بیگ در روزی روزگاری و خیلی نقشهای دیگر که این آخری در مختارنامه نقش شمر رو بازی میکرد 2 تا خاطره تعریف میکنه که من هم بد ندیدم اینجا برای شما منتشرش کنم تا ببینید این مردم ما به کجا رسیدن ، بعضی وقتها یاد حرف پدرم می افتم که با خنده برای من تعریف میکرد ، در زمان شاه وقتی فیلم امیر ارسلان نامدار گویا ، از سینماها پخش میشد ، مردم در کوچه و خیابان میگفتند دیدی امیر ارسلان چطوری دیو رو کشت ، یا دیدی چه زوری داره و از این قبیل صحبتها ، یعنی مردم باور کرده بودند که اون شخصیت حقیقیه و فیلم نیست ، خوب اون موقع به دلیل نبود امکانات پیشرفته و سطح سواد و ... میطلبید اینطوری باشه ولی الان ؟؟؟ واقعن نمیگنجه ، به خاطره های این هنر پیشه توجه کنید :&lt;/p&gt;&lt;p&gt;محمد فیلی : یادم می آید یک روز منتظر تاکسی بودم که متوجه شدم دو سرنشین یک موتور در فاصلهء  10 متری ام مرا زیر نظر دارند. سوار تاکسی شدم دیدم آن موتور هم راه افتاد و به تاکسی رسید و آن دو نفر شروع کردند به فحش دادن . حرف هایشان نشان میداد به خاطر تنفر از شمر به من بد و بیراه میگویند. راننده مرد مسنی بود . به او گفتم بایستد تا با موتوری ها حرف بزنم . تا ایستادیم یکی از سرنشین ها گفت پایت را پائین بگذاری کشتمت. راننده برگشت که چیزی بگوید چشمش به من افتاد و پس از چند لحظه با تعجب گفت: توشمر هستی؟ گفتم نه آقا اشتباه گرفته ای. باز راه افتادیم و ان موتوریها همچنان ما را تعقیب میکردند . بالاخره آنها آنقدر فحش دادند و تهدید کردند که روی پل گیشا راننده به زور پیاده ام کرد و گفت : برای من دردسر درست نکن ، خلاصه این که روی پل مدیریت من ماندم و آن دو نفر که همچنان سعی میکردند فاصله شان را با من حفظ کنند .وقتی راننده رفت من هم راه افتادم سمت آنها که ببینم چه میخواهند اما هر دو فرار کردند ، فکر کنم جدا باور کرده بودند که من شمرم و اگر نزدیکشان بشوم برایشان خطر دارم ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ماجرای دوم مربوط به زمانی است که ما برای فیلمبرداری صحنه ای به منطقه طرود در کویر رفته بودیم. آنجا پیرزنی بود که روی قطعه زمینی زراعت میکرد.ما برای فیلمبرداری مجبور شدیم در ازای پرداخت هزینه راهی باریک در گوشهء زمین او ایجاد کنیم و اطرافش را طناب بکشیم تا مزرعه اش به واسطه رفت و آمد گروه آسیب نبینداما یک روز اسب هائی که هنر ور ها باید سوارشان می شدند از طناب کشی رد شدند و سطح محدودی از مزرعه را خراب کردند. آن خانم از این حادثه عصبانی شد و شروع به داد و فریاد کرد . مدیر تولید مشغول پرداخت پول به او بود و پیرزن همچنان فریاد میزد که کار ، گریم من و بازیگر نقش حضرت ابئالفضل تمام شد و هر دو راه افتادیم که به سمت محل فیلمبرداری برویم . ابتدا من خواستم از همان راه باریک از کنار آن خانم بگذرم . او مرا دید و ترسید . به مدیر تولید گفت این کیه؟ مرحوم آشتیانی گفت: این شمره . پیرزن هم داغش تازه شد ، شروع کرد به به بد و بیراه گفتن و لعنت کردن من و اگر مدیر تولید مانعش نمیشد می خواست سمتم بیاید و مرا بزند . به همین دلیل سریع رد شدم اما هنوز حواسم به او بود که دیدیم بازیگر نقش حضرت ابوالفضل آمد و پیرزن پرسید این کیه؟ مدیر تولید گفت : این حضرت عباسه ، اینجا بود که ناگهان پیرزن خشمش فرو کش کرد ، متاثر شد و گفت : من نوه ای دارم که مریض است ، اجازه میدهید اینجا دخیل ببندم که خوب شود؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوب اینها را اینجا گذاشتم تا مشخص بشه الان ما با چه طیف فکری در ایران طرف هستیم ، خلاصه آدم گیج میمونه آخر و عاقبت به کجا میریم با این مملکت و فرهنگ و مردمی که واقعن فیلم رو میفهمند ... خدا به خیر کنه ... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;و در اخر : چه گویم که ناگفتنش بهتر است ...&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 25 Dec 2011 22:36:14 GMT</pubDate>
<dc:creator>bzix</dc:creator>
<guid>http://bzix.blogfa.com/post-299.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میدونی تا کی زنده ای ...</title>
<link>http://bzix.blogfa.com/post-298.aspx</link>
<description>&lt;span style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); line-height: 18px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;هنوز هم بعد از این همه سال ، چهرهء ویلان را از یاد نمیبرم. در واقع ، در طول 30 سال گذشته ، همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت میکنم ، به یاد ویلان می افتم ... ویلان پتی اف ، کارمند دبیر خانهء اداری بود . از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت . ویلان ، اول ماه که حقوق میگرفت و جیبش پُر میشد شروع میکرد به حرف زدن ... روز اول ماه و هنگامی که از بانک به اداره بر می گشت ، به راحتی میشد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق میگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می کشید نیمی از ماه را عالی زندگی می کرد و نیمی از ماه ... من یازده سال با ویلان همکار بودم . بعدها شنیدم ، او 30 سال آزگار به همین نحو گذراندن کرده است . روز آخر که من از اداره منتقل میشدم ، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود . به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم . کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن ، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمیکند زندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟ هیچ وقت یادم نمیرود ، همینکه سئوال را پرسیدم ، به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب ، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید : کدام وضع؟ بحت زده شدم . همینطور که به او زُل زده بودم ، بدون اینکه حرکتی کنم ، ادامه دادم : همین زندگی نصفه اشرافی ، نصف گدائی !!!!&lt;/span&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); line-height: 18px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); line-height: 18px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;ویلان با شنیدن این جمله ، همانطور که به من زُل زده بود ادامه داد: تا حالا تاکسی دربست گرفتی ؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); line-height: 18px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;گفتم: نه &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); line-height: 18px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;گفت : تا حالا یک کنسرت عالی رفتی؟ &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); line-height: 18px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;گفتم : نه&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); line-height: 18px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;گفت : تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); line-height: 18px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;گفتم : نه&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); line-height: 18px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;گفت : تا حالا همهء پولت رو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش کنی؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); line-height: 18px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;گفتم : نه&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); line-height: 18px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;گفت : اصلا عاشق بودی؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); line-height: 18px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;گفتم : نه&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); line-height: 18px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;گفت : تا حالا یک هفته رفتی مسافرت خوش بگذرونی؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); line-height: 18px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;گفتم : نه&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); line-height: 18px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;گفت : خاک به سرت ، تا حالا زندگی کردی ؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); line-height: 18px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;با درماندگی گفتم : آره ..... نه ...... نمیدونم &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); line-height: 18px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;ویلان همینطور نگاهم میکرد . نگاه تحقیر آمیز و سنگین ... حالا که خوب نگاهش میکردم ، مردی جذاب بود وسالم ، به خودم که آمدم ، ویلان جلویم ایستاده بود وتاکسی رسیده بود ، ویلان جمله ای گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); line-height: 18px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;او پرسید : میدونی تا کی زنده ای؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); line-height: 18px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;جواب دادم : نه &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); line-height: 18px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;ویلان گفت : پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(68, 68, 68); line-height: 18px; text-align: justify; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;هر 60 ثانیه ای رو که با عصبانیت ، ناراحتی و یا دیوانگی بگذرانیم ، از دست دادن یکدقیقه از خوشبختی است ، که دیگر به تو باز نمیگردد. زندگی کوتاه است ، قوائد را بشکن ، سریع فراموش کن ، به آرامی ببخش ، واقعن عاشق باش ، بدون محدودیت با خدا حرف بزن ، و هر چیزی که باعث خنده ات میشود را رد نکن .&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 20 Dec 2011 00:39:47 GMT</pubDate>
<dc:creator>bzix</dc:creator>
<guid>http://bzix.blogfa.com/post-298.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علم و دین ...</title>
<link>http://bzix.blogfa.com/post-297.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;* بشر از روی ناتوانی و ترس و البته نادانی ، بسوی پرستش سوق داده شد . پرستش ارواح از آنجا سرچشمه گرفت که انسان اولیه خواب همنوع مردهء خود را میدید و میترسید و چون جوابی برای آن نداشت ، به پرستیدن مرده روی می آورد . قرون وسطا که 1000 سال در اروپا ادامه داشت نیز از نادانی و ناتوانی مردم بهره میبرد . کلیسا از مردم آذوقه و غلات و محصولات آنها را میگرفت و دوباره پس از برداشتن قسمت بهتر آن و حتا بیشتر از حد نیاز به آنها بر میگرداند ، و دلیلش را خواندن دعا برای مردم در برابر بلایای طبیعی چون سیل و زلزله و طوفان اعلام میکرد . انسان از روی ناتوانی و نادانی همیشه باید به یک نیروی غیر طبیعی روی بیاورد . انسانی که نمیتواند خود را در برابر سیل و زلزله بیمه کند ، بهترین راه را در پرستش میبیند . از این رو آنهائی که زرنگترند افسار گروههای مختلف مردم را به دست گرفته و با القاء کردن ایدئولوژی خود به آنها در واقع به آن چیزی که میخواهند میرسند . هر انسانی در پی زندگی راحت ، آسایش و آرامش میباشد ، و اینها جز با ثروت و مقام بدست نمی آیند و چه ترفندی بهتر از دین و استفاده از نادانی مردم ، هنوز هم اگر خود نگارنده با مشکل خاصی مواجه شود شاید به یک امامی ، پیامبری ، جادو و جمبلی توسل بجوید . ولی با همهء این تفاصیل یک چیز کاملن مشهود است ، انسان با دعا و در واقع با اعتقاد آرامش میابد ، وقتی کسی از جائی مانده باشد و امیدی نداشته باشد ، به دعا و نیایش متوسل میشود .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;البته برای دعا کردن حتمن نباید پیرو دین خاصّی بود ، همینکه خلوتی پیدا شود که انسان اندکی بتواند به مشکلات ، دلشکستگیها و خواسته های خود بیاندیشد ، خود بهترین ایدئولوژی و دین است . بعضیها با یوگا ، برخی با موسیقی و عده ای با دیدن یک منظره به آرامش میرسند ، برای مردم جامعهء خودم بسیار متاسفم زیرا که دین را برای آنها دیکته کرده و میکنند ، از صبح تا شب در برنامه ها ، خیابانها و هر مکان عمومی و غیر عمومی باید ردّ پائی از دین باشد . چه ضرورتی دارد که انسانها با هم به دعا خوانی روی بیاورند ، چرا این همه بیم از لادینی و تبلیغ آن از سوی ملاها و کشیشها وجود دارد؟ اینها که ادعا میکنند برای صلح و عدالت آمده اند ، چرا اینگونه  باهم در جنگ هستند؟ جنگهای صلیبی چرا رُخ داد ؟ مگر هدف تکامل و آرامش روحی انسان نبود؟ چرا به جنگ و قتل و غارت کشیده شد؟ &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;تمام اینها نشان میدهد که بشر همیشه دارای ضعف است . هیچ انسانی را نمیشناسیم که در پی قدرت و ثروت نباشد و بهترین راه برای دستیابی به چنین آرمانهائی همانا استفاده از ابزار دین و نادانی و ناتوانی مردم است ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0); font-family: Tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;&quot;&gt;* ویلدورانت در کتاب تاریخ تمدن به این نکته اشاره میکند ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Dec 2011 06:15:16 GMT</pubDate>
<dc:creator>bzix</dc:creator>
<guid>http://bzix.blogfa.com/post-297.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من هم ...</title>
<link>http://bzix.blogfa.com/post-296.aspx</link>
<description>
&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: &apos;lucida grande&apos;, tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 14px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;پنداری زبانهایشان را به لبهایشان مُحکم دوخته اند با سنجاق قفلی ، یا شاید گوشهایم دیگر میل به شنیدن ندارند ... خسته ام از این همه بدیها از این همه زشتیها ... هوا سخت میگریزد ، هوا عُق میزند از پاکی ، باران حتا دیگر نمیگیرد از آسمان غم سنگینش را ، حتا نمیشوید ابرها را و دیگر نمیسازد رنگین کمانی در دور دستها ... زمین خسته است ، زمین پشیمان است از جاذبه اش ، زمین سخت از جاذبه اش شاکی است ... زمین سخت &lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;text_exposed_show&quot; style=&quot;display: inline; font-family: &apos;lucida grande&apos;, tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 14px; text-align: right; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;بیزار است از خودش ، زمین میگرید ، مینالد و فریاد می زند، همه را میبلعم ، خودم را چگونه ببلعم؟؟؟ درختان و بوته ها از این همه سیرآبی از عطش میسوزند ، از عطش میمیرند ... خدا دیگر چشمانش را نمیبندد ، خدا کور کرده چشمانش را ، خدا بی حوصله است ، شاید هم خودش را مجرم میداند از این همه ایجاد ... فرار ، فرار ، فرار ... همه به سرعت میگریزند از همدیگر ، خدا از خودکشی بیزار است ، اما به خودکشی خودش راضی است گویا ، هیچکس حتا خودش هم نمیداند محبت را اما کی و کجا بلعیدند ؟؟؟ طبیعت که روزی مرحم زخمهای روحم بود دیگر حوصلهء آرامش را هم ندارد ... خورشید از طلوعش گلایه دارد ، روز سالها است که مُرده... شاید دریاها هم ماهیها را خفه کنند در اعماق خود از اضطراب ، افسرده از این همه نا زیبائی ... اما من ، تو ، ما ...نفس میکشیم باری به هر جهت ... من اگر هم نشنوم صحبت میکنم ، لبهایم دوخته نیستند با سنجاق ، از جاذبهء زمین و خودم راضی ام ، از آب ، هوا ، باران و آسمان ... از طبیعت آرامش میگیرم و خدا را باور دارم در شنیدنم ... بوی دریا ، دنیای در عمقش را دوست دارم ... من هنوز عشق دارم ... من هنوز هم عاشقم ... من عاشقم ... به وجود این همه نازیبائی بسیار زیبا ... اما بسیار زیبا ... نگریزیم از هم ... بیا باور هم باشیم ، چشمان هم ، بیا با هم محبت را پیدا کنیم ...&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 09 Dec 2011 08:01:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>bzix</dc:creator>
<guid>http://bzix.blogfa.com/post-296.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو ورق زندگی ...</title>
<link>http://bzix.blogfa.com/post-295.aspx</link>
<description>
از امروز تصمیم گرفتم خاطرات من رو بنویسم که تضادی بین خاطرات یک بچه 
بسیجی هست با یک دانشجو از قشر نه متوسط و نه مرفه در جامعه ... حالا این 
باشه بعدن باقیش و میزارم ... م.ص &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیشب خیلی سرد
 بود ، مجبور بودم برای حفظ ظاهر هم که شده کاپشن نازک بپوشم ، ریش و پشمم 
هم نتونست جلوی سرما رو بگیره ، بعد از نماز مغرب ، حاج آقا سخنرانی کرد ، 
با سیف الله آخر شب رفتیم در چنتا خونه با اسپری شعار نوشتیم ، مجبور بودیم
 با موتور بریم ، از سرما مچاله شده بودیم تو هم ولی هدفمون مقدس تر بود 
... خونه که رسیدم طبق روال حاج خانوم شروع کرد به آه و ناله از شرایط 
گرونی و اینکه مادر شهیده و هنوز علا رغم قولهائی که از طرف صندوق قرض 
الحسنه بهش دادن وامش جور نشده برای اینکه تا نمرده بتونه یک سفر پابوس آقا
 امام حسین بره کربلا ، گفتم حاج خانوم امروز آقا تو مسجد میگفت مهم نیست 
که حتمن برید پابوس ، همینکه تو این شبهای عزیز برای آقا عزاداری کنید ، 
کمتر از پابوسش نیست ، گوشه نگاهی و لبخندی و زیر لب زمزمهء دعائی در جوابم
 تحویلم داد ، رفتم دوش گرفتم و اومدم بیرون ، حاج خانوم چای ریخته بود ، 
از تلوویزیون داشت مرثیهء حضرت زینب رو پخش میکرد ، گفتم حاج خانوم دیدی 
استعمار با بشار اسد داره چیکار میکنه؟ دیگه درهای دمشق و شام هم بسته شده 
برای زیارت ، یک مشت خس و خاشاک هم تو سوریه ریختن بیرون و دارن اغتشاش 
میکنن ، همهء این خرابکاریها و گرونیها و بدبختیها کار آمریکا و انگیلیسه ،
 آقا امشب بالای منبر هم گفت ... حاج خانوم یک نگاه دیگه به من انداخت و 
گفت قربونت برم بلند شو برو بخواب تا صبح برای نماز خواب نمونی ، بیدارت 
نمیکنم بعدن گلایه میکنی ... هر چی این دنده اون دنده شدم خوابم نمیبرد که 
نمیبرد ، آقا امشب رو منبر حرف از جهاد زده بود ، برای حفظ اسلام و مبارزه 
با امپریالیسم جهانی یک بچه مسلمون شیعه که جونش بسته به محّرم و آقاش امام
 حسینه باید آزاده باشه و برای آزادی خلق الله از دست استعمار جهاد کنه ، 
باید در برابر فساد و خود محوری ایستادگی کنه ، همونطور که بچه جبهه ایها و
 شهدامون تو هشت سال جنگ این رو به جهان ثابت کردند ... آب حوض خیلی سرده 
ولی چاره ای نیست ، ثوابش بیشتره ، وضو با آب سرد مومن رو از گناه دور 
میکنه و به خودش میاره ... تو مسجد امروز خیلی از بچه ها هستند ، هنوز 
نمیدونم چه خبره ، ولی زمزمه ها از جهاد میگه ، باید برای حفظ آبروی اسلام 
امروز یک حرکت شهادت طلبانه کرد ... سیف الله گاز موتور رو گرفته ، سر 
چهارراه پشت چراغ وقتی این بچه هار و میبینم که اسفند دود میکنند و آدامس 
میفروشند نا خود آگاه دوست دارم هر چی فحش بلدم نثار این آمریکا و انگلیس 
کنم که ما رو به این روز انداختن ... توی مسیر سیف الله میگه اونطرف رو 
میبینی؟ نگاه میکنم چند تا دختر  فاسد با اون آرایش قبیح و غربیشون بلند 
بلند دارن تو پیاده رو میگن و میخندند ، حیف که باید برسیم به جهادمون ، 
وگرنه از خجالتشون در میومدیم ... آخه یکی نیست به اینها بگه مگه حجاب چشه 
که اینقدر بی بندو باری و مفسدی رو دوست دارن ، یاد خواهر فاطمه میوفتم ، 
صورت سفیدش که همیشه از شرم سرخه ، بخصوص وقتی من و سیف الله با هم هستیم 
خیلی بیشتر سرخ میشه ، با اون ابروهای سیاه و پرپشتش و سبیلهای دلچسب پشت 
لبهاش ، بدن تپلش که همیشه زیر چادره و بوی عرق بدنش که از چند متری من رو 
مست میکنه مخصوصن تابستونها ... استغفرالله ، خدایا توبه ، 5 بار امن یجیب 
رو پشت سر هم میخونم ، اول صبحی و این همه فکر گناه آلود ...تازه دیروز 
جنوب شدم ... میرسیم در مغازهء حاج مرتضی ، برای شوخی بهش میگن حاج مرتضی 
چماق قشنگ ، میگن توی مبارزات مردمی علیه استکبار با چماقش خیلی از دشمنان 
انقلاب رو شرمنده کرده ، بخصوص توی کوی دانشگاه ،الان هم که ترفیع گرفته و 
جزو گردانیه هم هست ، همیشه دوست داشتم مثل حاج مرتضی شم ، برامون از 
رفاقتش با حاج آقا الله کرم و آقا مسعود ده نمکی خیلی تعریف کرده ... چند 
قواره پرچم یا حسین با چوب بلند رو که از دیروز گذاشته کنار تحویلمون میده ،
 و برامون دعا میخونه ، البته قبل از ما چند تا خانم با آرایش خیلی بد و 
لباسهای بدتر از اون توی مغازه بودند ، حاجی میگه همسایه هاشن و اومدن برای
 هیئتشون تو بالا شهر وسیله بخرند ، حاجی میگفت قرار گذاشتند امسال توبه 
کنند و برای آقا امام حسین نذر بدن و خرج کنند ، برای همین حاجی اول صبحی 
اینقدر سر حال و بشاشه چون این یک موهبته که خدا به گردنش انداخته ، ما هم 
از خوشحالیه حاجی سر حال میشیم و اجناس رو تحویل میگیریم ، قبل از رفتن 
حاجی قرآن بالا سرمون گرفت و پشت سرمون هم آب ریخت ، گفت به آقا سید محمد 
بگیم ، سرما خورده و نتونسته بیاد ، ولی التماس دعا داره ... ساعت 2 هست ، 
همه کم کم دارن جمع میشن جلوی سفارت ... قراره یک اعتراض داشته باشیم و 
بخایم که از سرزمین اسلامی ما برن بیرون ، منظورم همین عوامل انگلیس جادوگر
 پیره ... نفهمیدم چی شد ولی سیف الله داد میزد بشکنش آقا محسن ، من هم 
تابلو رو کوبیدم به زمین ، آخر شب بود که سیف الله بهم گفت اون قاب عکس ، 
عکس ملکهء انگلیس بوده ، آقا هم امشب روی منبر از رشادت و جهاد در راه خدا 
برامون میگفت و اینکه اجرمون با آقا امام حسینه ...  دیگه خوابم میاد 
میترسم برای نماز صبح بیدار نشم ... برای همین بقیه اش رو فردا مینویسم ...
 &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;p&gt;سید محسن اتابکیان ، پایگاه مقاومت بسیج شهیدان اتابکیان ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;--------------------------------------------- &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از بیرون برگشتم با اعصابی داغون ، بدجور قاطی کردم ، از وقتی 
که اخبار سفارت انگلیس تو تهران به گوشم رسیده ، انگار که با همه دعوا دارم
 ، کلی زحمت کشیدم برای ورود به دانشگاه و بورس و کوفت و زهر مار ... حالا 
که همه چی داشت درست میشد این بی پدر و مادرها رفتند سفارت رو ریختند بهم ،
 آخه یکی نیست بگه بابا دنیا دنبال راه دفع و مبارزه با زباله های فضائیه ،
 اونوقت شما اومدین چی میگین این وسط با این اسلامتون آخه؟ حالا خدا میدونه
 چی میشه این برنامهء سفر و درس من؟ میرم برای خودم چای بریزم که صدای در 
میگه پریا برگشته خونه ، برمیگردم نگاهش میکنم و بعد از سلام میگم یهو با 
دامن میرفتی بیرون ، این چه وضعیه ؟ مگه نمیدونی مردها همه گرگ شدن ؟ با 
نیشخند و بی حوصلگی میگه گشت ارشاد رو توی این ماه محرمی ول کردی گیر دادی 
به مردهای گرگ، آقای بره؟ ... یه جورهائی بهم برخورد ، نه از جوابش از کار 
خودم ، انگار اون رو اصلن ندیدم ، خوب اون هم به اندازهء من از اتفاق امروز
 ناراحته ، یا شاید هم بیشتر ... محل نمیزارم و خودم رو سرگرم میکنم ، بعد 
از یک مدت خودش که میبینه حرفی نمیزنم شروع میکنه به صحبت و از کارهای 
امروزش که صبح رفتند با مونا و فرینام دنبال پول برای پدر مونا تعریف کردن 
... مسعود امروز صبح رفته بودیم پیش یه بابائی بنام حاجی ظفریان ، از اون 
کله گنده هاست ، پولش از پارو بالا میره ، هر سال هیئت میزنه و از این 
کارها ، از اونهائی که جزو انصار حزب الله بوده ، الان هم برای خودش یک 
مغازهء بزرگ داره که توش وسایل مربوط به هیئت و اینجور چیزها میفروشه ... 
خلاصه مونا قرار شد که وام نگیره و بهره هم نده ... اینجا مکث میکنه تا 
ببینه من سئوالی میکنم یا نه؟ محل نمیدم ، میدونم ناراحت شده ، ولی ماجرا 
براش اینقدر جذابه که ادامه میده ... آره قرار شد مونا صیغه اش بشه ، یعنی 
صیغهء همین حاجیه ... جا میخورم و با تعجب و خشم بر میگردم سمت پریا ، اما 
اون که فهمیده چی میخوام بگم سریع میگه ، خوب چیکار میکرد بیچاره ، میرفت 
کلیه اش رو میفروخت ، تازه باز هم پول دیه برای پدرش جور نمیشد ، بیچاره 
بعد از اون تصادف تمام زندگیشون ریخت بهم ... میگم پس آخه آینده اش چی؟ 
پریا با یک نیشخند جوابم رو میده ، خودم هم از سئوال مسخره ای که کردم میرم
 تو هم . برای اینکه بحث رو عوض کنم میگم اخبار امروز رو فهمیدی راجع به 
سفارت ؟ یکدفعه با ذوق زنونه ای میگه آره راستی امروز صبح که پیش همون 
حاجیه بودیم یک گروه موتور سوار اومدن و کلی وسیله و پرچم مرچم خریدن و 
بردن ، حاجیه میگفت دارن میرن دم سفارت انگلیس اعتراض کنند ، میگفت یک مشت 
بچه مسلمون نادونن ، فرینام احمق هم یهو برگشت تو اون گیر و ویر به حاجیه 
گفت وا شما که خودتون آب ریختید پشت سرشون که من و مونا با نگاهمون بهش 
فهموندیم خفه شه ، من نمیدونم این دختره خله یا خودش رو به حماقت میزنه با 
اون دماغ مسخره اش ... فهمیدم که میخواست بگه هنوز حسرت به دل مونده تا پول
 جراحی بینی اش رو جور کنم ، از نگاهش فهمیدم که میدونه حوصله ندارم و برای
 همین زیاد از قضیهء امروز صحبت نکرد ، فقط یکدفعه گفت راستی مرضیه زنگ زده
 بود ، میگفت کار اقامتشون تو فرانسه درست شده ، البته اوایلش خیلی سخت 
بوده براشون اما الان خیلی راضی هستند ، احمد هم میره سر کار ، میگفت اینجا
 پول دانشگاهمون رو به یورو میدیم نه ریال ... فهمیدم چی میخواست بگه ، 
حالا که این وضع پیش اومده ما هم قاچاقی بریم و خودمون رو به عنوان پناهجو 
معرفی کنیم ... اینهمه زحمت بکشی و پول خرج کنی تا بورس بشی بعد یک مشت 
جوجه بسیجی بیان و گند بزنن تو زندگی ات ، اگه همهء اون پولها رو رفته بودم
 واسه خودم یک شغلی چیزی جور کرده بودم پریا هم اینقدر دماغش رو تو سرم 
نمیزد ، من نمیدونم چطوری یک عده به خودشون اجازه میدن مسیر زندگی ات رو 
یهو عوض کنند ... صبح باید برم با بهزاد دنبال بقیهء پایان نامه ، خیلی 
خسته ام ، نا امید شدم ، یک جورهائی دوباره درگیر افکار فلسفیم الان ، برم 
ببینم میتونم بخوابم ؟ نمیخوام زمان رو حس کنم ، ایکاش همهء اینها خواب بود
 ... پریا فیلم گذاشته ، اون هم مثل اینکه حال من رو داره ، شب بخیر عزیزم ،
 من رفتم بخوابم ... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از ر.رواندوست هم تشکر میکنم بابت همکاری البته تلفنی اش ... مرسی لاله جان :)))&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 06 Dec 2011 01:50:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>bzix</dc:creator>
<guid>http://bzix.blogfa.com/post-295.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تقدس ...</title>
<link>http://bzix.blogfa.com/post-292.aspx</link>
<description>همانگونه که از قبل میپنداشتم به چند مسئله مثل سابق میتوانم اشاره داشته باشم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول اینکه جریان انتخابات و مسئلهء درگیریهای پیش آمده برای حذف اصلاح طلبان و برآوردن خواستهای &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلی نظام بود ، در حال حاضر میتوانیم ببینیم که اصلاح طلبان چگونه بر شخصیت اصلی نظام موضع گرفته اند مگر آنانی که نمیتوانند به دلایل مصالح شخصی به صورت علنی به این اقدام روی آورند ، شاید اصلاح طلبان مانع خوبی برای دستیابی جمهوری اسلامی به مقاصد اصلی خود بودند که باید حذف میشدند ، البته که از اهداف مسئولان رده اول نظام میتوان به انرژی هسته ای و بعضن ساخت سلاح کشتار جمعی برای تداوم حکومت و سیترهء ان در خاور میانه نیز اشاره نمود ، برای چنین امری طبیعتن باید به چند محور اساسی دیگر نیز روی آورد ، بطور مثال شاید اصلاح طلبها به دلیل اینکه به نوعی افکار نزدیکتری به مردم ایران داشتند با ولایت مطلقهء فقیه بدان گونه که باید کنار نمی آمدند و این خود بهانهء روشنی برای کنار رفتن آنها از صحنهء سیاسی کشور میتواند باشد ، همان اتفاقی که هم اکنون نیز از سوی محمود احمدی نژاد سر زد ، ولی اینبار این اصولگرایان بودند که با توجه به تجربهء قبلی دست پیش را گرفتند و به واقع چه در مجلس و حتا چه در دولت به مخالفت علنی بر علیه محمود احمدی نژاد برخاستند ، شخصی که تا همین اواخر شاید به عنوان فرد اول در مملکت معرفی میشد البته در اجرا گری قوانین به این نتیجهء واضح رسید که کل سهم دولت از این بازی در این نظام همان 15 درصد تعیین شده است ، و البته شاید بهتر باشد به این نتیجه برسیم ، شاید بازی اینجا بود که به تقدس و قدرت یکنفر بیش از آنکه باید توجه شود ... همان صحبتی که در دقایق آخر مناظرهء انتخاباتی محسن رضائی با محمود احمدی نژاد رخ داد ، آیا با توجه به این شرایط میتوان گفت که دوران سپاه با ریاست جمهوری محسن رضائی و رهبر مقدس شدهء جمهوری اسلامی به شکل دیگری در حال بازی است؟ در هر صورت برخی از عوامل به شکل مشخصی از میدان بازی کنار زده شدند کسانی که در زمان بازی و قمار خویش باختند و تا کنون نتوانستند بدهی خود را بپردازند ، پس حتمن شخص دیگری به این بازی خواهد آمد تا هم قمار را یاد گرفته باشد وهم از تجربه های قبلی این را بداند که در صورت باخت باید بدهی خود را بر سر میز بپردازد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهدی صادقی 25.05.2011&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=7BPRQ3d6U3A&quot; target=_blank&gt;قسمتهای پایانی مناظره دکتر رضائی با محمود احمدی نژاد ...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 May 2011 15:56:03 GMT</pubDate>
<dc:creator>bzix</dc:creator>
<guid>http://bzix.blogfa.com/post-292.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

