تبليغاتX
Second ثـــانیــه

Second ثـــانیــه

سازمان منطق

شکوه ميرزادگی
تقديم به 381 جنگلبان شجاعی که «مافيای چوب»
سلامت و زندگی شان را، در چند سال اخير، ويران کرده است

صبح روز هجدهم آبان، شبکه ی خبر صدا و سيمای جمهوری اسلامی با آب و تاب شرح «ريشه کن کردن» درختانی را داد که «متهم» به «توسعه ی خرافه پرستی» شده بودند! شنيدن اين خبر کارشناسان و علاقمندان به محيط زيست را گرفتار شوک کرد. همه در به در به جستجوی خبر دهنده برخاستند. باورشان نمی آمد که چنين چيزی حقيقت داشته باشد. گذشته از اين که قطع درختان بی گناه و بی تقصير، به خاطر موضوعی که ريشه اش در جايي ديگر قرار دارد، غيرعادی و عجيب به نظر می رسيد. فکر مبارزه با خرافات در هر سرزمينی اتفاق بيفتد آنقدر عجيب و بعيد نخواهد بود که در ايران امروز؛ در سرزمينی که مسئولين درجه ی يک مملکتی اش نامه هاي اداری خود را خطاب به امام زمان می نويسند و به درون چاهی به آدرس آن امام می اندازند، و رييس جمهورش در سازمان ملل انوار الهی می بيند، و طرفداران ولايت فقيه اش قند تف کرده ايشان را به بيماران بدبخت می خورانند! در سرزمينی که هزاران هزار سقاخانه و مراکز مختلف از صبح تا شب به ترويج خرافات مشغولند، و در هر کوچه و خيابانی رمل انداختن و اسطرلاب و فال بينی و دعانوشتن، به عنوان کسب هایی پررونق، برقرارند؛ استخوان جانواران و آب غسل مرده و گردها و ادويه های عجيب و غريب و مسموم را به مردم می فروشند، و خرافات در ابتدايي ترين و هراس انگيز ترين شکل هايش تشويق و ترغيب می شود. آنوقت، در چنين مملکتی، ناگهان مسئولين مربوطه اين نکته را کشف می کنند که «مسئول ترويج خرافات» درختان کهن اند و بايد آنها را بريد و کند و از بين برد!
يادم می آيد در روزهای اول انقلاب، وقتی در نشريه ی اطلاعات هفتگی خبری ديدم مبنی بر اين که انقلابيون اسلامی اسب شاهزاده فرحناز را کشته اند؛ و در انتهای خبر هم خواندم که: «اين اسب نانجيب سال ها به فرزند شاه خائن سواری می داده است»، من هم، مثل همين کارشناسان، شوکه شده بودم. باور نمی کردم که اسب بی گناه و بدبختی را به «اتهام» سواری دادن به شخص يا اشخاصی اعدام کنند. فکر می کردم اين هم از آن جوک های بی مزه ای است که در نشريات آن روزگار منتشر می شد. اما، چندی بعد، وقتی خانم مری قره گزلو، زنی آمريکايي و عاشق ايران که تشکيلاتی برای پرورش اسب داشت، برايم گفت که چون برخی از اسب های خانواده ی سلطنتی در اصطبل های او پرورش ديده بودند، عده ای از انقلابيون به اصطبل ها و اسب های او حمله کرده و خودش را هم مدتی زندانی کرده اند، و مدتی بعد هم وقتی ديدم که حجت الاسلام خلخالی با بولدوزر به سراغ تخت جمشيد رفته تا «آثار طاغوتيان» را با خاک يکسان کند، تازه فهميدم که ما با چه موجوداتی روبرو هستيم.
و اکنون، نزديک به سی سال پس از انقلاب، نه تنها از تعداد اين نوع خبرها کم نشده که، به خصوص به برکت حضور دولت آقای احمدی نژاد، رشدی روزافزون پيدا کرده است و «مسئولان مربوطه» هر روز ـ در کنار شيوه های عجيب مزاحمت، زندانی کردن، شکنجه و کشتن انسان ها ـ پرنده و چرنده و گياه و آب و خاک را هم از ابتکارات خود بی نصيب نمی گذارند. و با اين همه، بنظر می رسد که پس از سی سال، هنوز هم مردمان متمدنی که در قرن بيست و يکم و به ناچار در کنار اين موجودات زندگی می کنند، از ديدن اعمال و رفتار آن ها گرفتار شوک می شوند.
بله، کارشناسان و علاقمندان محيط زيست در جستجوی منبع خبر قطع درختان، خبر بعدی را باز هم از صدا و سيما شنيدند و دريافتند که خبر حقيقت دارد و حجت الاسلام میرحسینی اشکوری، رييس اوقاف گيلان، ناگهان تصميم گرفته است که درختان کهن چند صد ساله ای را که مردم به آن ها دخيل می بسته اند، به اتهام «مقدس نمايي» از بيخ و بن برکند. اين حجت الاسلام گفته است که چون آدميان برای اين درخت ها تقدس و شفا بخشی قايل هستند وجود درختان مزبور خطرناک است و، در ظرف چند ساعت پس از بيانات ايشان، 40 درخت را که مورد توجه مردم بودند محکوم به نابودی کرده اند. مسئولين تلويزيون دولتی هم، ضمن تقدير و تحسين حجت الاسلام نامبرده و اطرافيان ايشان که به چنين عملی همت گماشته بودند، مردمان را در شهرهای مختلف به همراهی و همکاری در امر نابود کردن درخت هايي که تقدس نمايي می کنند فراخواندند.
جالب است که، چند هفته پيش، در جايي خواندم که علاقمندان به محيط زيست در آمريکا حساب کرده اند که يک درخت، با سنی حدود چهار ـ پنج سال، که قطری حدود هفت ـ هشت اينج داشته باشد، منهای زيبايي هايي که به اطراف خود می بخشد، و منهای اثرات روانی گوناگونی همچون ايجاد شادمانی و نشاط، از نظر سلامت فيزيکی و نيز از نظر اقتصادی برای افرادی که در نزديک آن زندگی می کنند مفيد است. در آن مطلب موارد زيادی در مورد اهميت يک درخت ذکر شده بود؛ مثل مقدار رطوبتی که ايجاد می کند، يا مقدار انرژی خنک کننده و گرم کننده ای که از خود می پراکند، يا مقدار پاکيزگی که از طريق جذب ذرات آلوده کننده ی گرد و خاک و دوده و خاکستر موجود در هوا، به اطراف خود می بخشد. در کشورهای متمدن به درخت به عنوان عنصری ارزشمند نگاه می شود؛ عنصری که جان دارد و جان می بخشد و با انسان روابطه ای دو سويه دارد؛ آنگونه که امروزه طبيعت شناسان معتقدند که موسيقی، نوازش و مهربانی، و سخن گفتن با گياهان بر رشد آن ها اثراتی غير قابل انکار دارد.
اما اين نکات کشف تازه ای نيستند. اگر در کشورهای پيشرفته فقط چندين دهه است که مردمان از دوران کودکی و در مدارس آموزش می بينند که با ايجاد محيط سبز و حفظ درختان به حفظ سلامت روح و جسم خودشان کمک کنند، در نقاط کهن جهان، انسان ها از قرن ها پيش متوجه اهميت عناصر طبيعی اطراف خود بوده اند و در دوران های باستانی تمدن بشری توجه به گياه و آب و طبيعت شديداً مطرح بوده است.
در آن دوران دور دست، انسانی که نمی توانست به شکلی علمی پديده های طبيعی را مطالعه کند و به چرایی بهره های غير قابل انکار آنها در زندگی خود پی ببرد، از طريق تجربه اهميت آنها را کشف کرده بود و چون ذهنيت علمی انسان مدرن را نداشت، وقتی اثرات گياهان و آب ها را بر زندگی خود می ديد و از درک چرایی آن عاجز بود، آنها را نيز، مثل همه ی پديده های ديگر ناشناخته، دارای نيروهای ماوراء الطبيعه و، پس، مقدس می ديد و می دانست.
يکی از سرزمين هايي که مردمانش از دور دست تاريخ متوجه اهميت محيط زيست بودند کشور ما بوده است. تقريباً در بيشتر متن های بازمانده از دوران باستان از عشق و علاقه و احترام ايرانی ها به سه پديده ی آتش، آب، و درخت سخن گفته شده است.. تاريخ نويس ها از پرديس های ايرانی، يا بهشت هايي پر درخت و گل و جوی های آب، که کار پارک های امروزی را انجام می دادند، نوشته اند ـ پرديس هايي که نشان از علاقه ی ايرانی ها به وجود و اهميت محيط زيست داشتند.
در ايران کهن، تقدس درخت چنان بود که «مهری» ها در روزهای جشن و سروری همچون تولد ميترا (که بعداً در مسيحيت تبديل به کريسمس شد) درخت ها را تزيين می کردند و زير آن، به خاطر خشنودی خدايان، برای مردمان فقير مواد خوراکی و پوشاکی می گذاشتند. يا در آب «چشمه های مقدس» سکه های نقره می انداختند ـ برای مردمانی که قرار بود خدايان راهنمايشان شده و آنها را به آن چشمه ها هدايت کنند ـ کاری که هنوز هم در اروپا و آمريکا رايج است؛ اما نه به آن معنايي که در آن روزگاران کهن داشته است.
در قرن های بسيار دور، در سراسر جهان کهن، گياهان ـ و به خصوص درختان ـ نماد زندگی بودند؛ درخت زندگی، درخت فرزانگی، درخت بيداری، درخت خرد، درخت باروری، از جمله ده ها درختی بوده اند که در فرهنگ های مختلف گذشته در نزد مردمان مناطق مختلف مقدس و قابل احترام شناخته می شدند.
امروزه اما که دوران علم و عقل و منطق شناخته می شود، می بينيم که در سرزمين های توسعه نيافته و ديکتاتوری زده ای که برای بدبختی ها و بيماری ها و فقر مفرط مردم خود هيچ درمانی ندارند، مردمان ناگزير به امامزاده ها و سقاخانه ها و قدمگاه ها و درختان و رودها و کوه ها و بيابان ها متوسل می شوند و از آنها طلب بهبودی و خوشبختی و رفاه می کنند. و درختی که امروزه در آمريکا و اروپا وسيله ای برای زيباتر و سالم تر کردن زندگی و محيط زيست بشمار می رود، در سرزمين ما گياه صبوری است، چونان همان سنگ صبور افسانه ای، و برای شنيدن ناله های مردمانی محروم و بدبخت.
اما مسببين اصلی بدبختی مردم، به جای يافتن چاره ای برای درد آنها، حتی تحمل ديدن گياه صبوری را ندارند که ـ برخلاف امامزاده و سقاخانه و فال بين و رمل و اسطرلاب انداز و امام جمعه و ملای ده ـ در کنترل و تحت اداره ی آن ها نيست. اين گونه است که درخت بيچاره ای که فقط می تواند به دردهای مردمان گوش دهد و قادر نيست آنها را به نفع خرافه پرستان واقعی شستشوی مغزی دهد «نابود بايد گردد!». تازه اين زمانی است که در پشت تصميم به اعدام درختان نيت های سازمان ميراث آقای رحيم مشاعی برای آپارتمان سازی و هتل سازی پنهان نباشد، و يا دست «مافيای چوب»، که فقط در چند سال گذشته 11 جنگلبان را کشته و بيش از 370 نفر از آن ها را مجروح، و ناقص و فلج کرده در کار نباشد. آيا اين که حتی يکی از مهاجمان دستگير نشده خود گويای عمق توطئه عليه درختان نيست؟
در چند ساله ی اخير، و به خصوص پس از به حکومت رسيدن دولت آقای احمدی نژاد، بسياری از تالاب ها و درياچه های ايران کثيف و آلوده و غير قابل بهره برداری شده اند، بسياری از بناهای باستانی زير بولدوزرها به خاک نشسته اند و بي شمار مناطق جنگلی فدای آپارتمان سازی های سرمايه دارهای وابسته گشته اند... اکنون هم نوبت به اين درخت ها رسيده است تا تحت عنوان «جلوگيری از توسعه خرافات» نابود شوند.
می دانم که، همچنان، کسانی هستند که به ما علاقمندان به حفظ ميراث های فرهنگی، تاريخی و محيط زيست می گويند: «به جای گفتن از اين خبرها از شکنجه و اعدام و سنگسار بگوييد؛ از فقر و بدبختی و بيکاری و ديکتاتوری بگوييد، از بين رفتن درخت و سنگ و آب در مقابل آن همه کشتار و ظلم اهميتی ندارند». اما ما می گوييم که انسان ماشين نيست و جانی حساس و درک کننده دارد؛ جانی که شکل گرفته از فرهنگ، زبان، آداب و رسوم، تاريخ، درخت و آب و خاک و طبيعتی است که در آن به دنيا آمده و با آن رشد کرده است.
ما نيز به شکنجه و اعدام انسان ها اعتراض می کنيم اما اعدام درخت و آب و خاک را نيز دست کم نمی گيريم. ما از يکسو نابودی انسان را محکوم می کنيم و، از سوی ديگر، نابودی هويت و فرهنگ و تاريخ او را؛ و معتقديم که، در اين ميان، تنها موجودات بی نصيب از درک اهميت فرهنگ و تاريخ و پديده های طبيعی و بشری می توانند چنين ويران کنند و بکشند و بسوزانند.
آری، اين شخم ضد فرهنگ و پيشرفت است که خاک سرزمين مان را زير و رو می کند، و ما را هر روز از تمدن کنونی بشری دورتر می سازد.
دهم نوامبر 2008

+ نوشته شده در  87/08/22ساعت 5:44 قبل از ظهر  توسط سردبیر مهدی صادقی   | 

مش حسن با دو عدد گاو ز صحرا آمد
با زنش گفت به شادی که اوباما آمد!

پلوئی دم بکن و پوست بکن بادمجان
که به جانم هوس مرغ و مسما آمد

همسرش گفت که این سمت نیامد، دیدم!
به گمانم که در اطراف یو.اس.آ. آمد

تازه با رأی من و تو که نیامد سر کار
روی آرای همان مردم آنجا آمد

چه کند فرق برای من و تو، بیچاره؟
درد ما را مگر او بهر مداوا آمد

گاومان شیر فزونتر بدهد از فردا؟
بابت ذوق زیادی که اوباما آمد

یا که گاو نرمان هم پس از این شیر دهد؟
روی شوقی که طرف با هی و هورا آمد؟

کو برنجت که پلو خواستی از بهر ناهار؟
مرغ بریان مگر از عالم رؤیا آمد

آنچنان ذوقزده آمده ای، پنداری
که پسرخاله ات از قریۀ بالا آمد

رفع تبعیض نژادی خبری شیرین بود
که به صبحانۀ ما مثل مربا آمد

لیکن این مرد سیاهی که دلت را برده
نه سیاهی است که در قصه و انشا آمد

این سیاهیست که با پول سفیدان جهان
پی افزایش سرمایه به سودا آمد

«آن سیه چُرده که شیرینی عالم با اوست»*
فرصتش ده که ببینی پی یغما آمد

همچنان در به همان پاشنه خواهد چرخید
این یکی از پی نو کردن لولا آمد

چشم پر ماتم افغان و عراقی روشن
بوش تازه نفسی تازه به دنیا آمد

به طرفدار محمد مگرش رحم آید
اینکه با همرهی امت موسا آمد

همسر مشدی حسن گفت «اوبامازدگی»
میکروبش از نفس خاتمی ما آمد

نظر مشدی حسن چون ز اوباما برگشت
با دوتا گاو خودش جانب صحرا برگشت!
-------------------------------
*مصراع از حافظ.

سایت اصغراقا دات کام (داش هادی)

+ نوشته شده در  87/08/21ساعت 6:22 قبل از ظهر  توسط سردبیر مهدی صادقی   | 

خواهرخوانده‌ی اصفهان در آلمان

نسیم محمدی: شهر فرایبورگ را شاید خیلی‌ها نشناسند. اما شهر اصفهان را همه‌ی ما به خوبی می‌شناسیم، حتی به دلیل ثبت آثار تاریخی این شهر مانند «میدان نقش جهان» در یونسکو، بسیاری از مردم دنیا نیز با این شهر آشنایی کامل دارند و یا حتی به آن سفر کرده‌اند. اما هنگامی که از اعلام خواهر‌ خواندگی شهر فرایبورگ و اصفهان حرفی به میان می‌آید، با چشمانی متعجب روبه‌رو می‌شوی که نشان از بی‌اطلاعی دارند...

مطلبی بسیار خواندنی از نسیم عزیز ، پیشنهاد میکنم از دست ندهید.

مطلب بطور کامل در:

      عکسها در:          لینک مستقیم به سیاه خانه


انتخاب اوبائیسم و آمریکای جدید ...

این تحلیل که با ریاست جمهوری مک کین در آمریکا ،حتمال حضور احمدی نژاد در دور بعدی ریاست جمهوری ایران تقویت می شد ،وافعا شدنی بود ،چون با حضور یکی مثل مک کین جنگجو ،سران حکومت ایران می بایست در قالب دموکراسی دینی! موازنه قدرت میکردن و یه آدم بی کله و داغ رو مقابل آمریکا می ذاشتن تا دست کم حکومت حفظ بش.خیلی باعث تاثر بود، و خوشبختانه اوباما آمد تا علاوه بر شروع جشن های شبانه در آمریکا ،خیلی از نقاط دنیا ذوق زده بشن و جو شدید "اوبامائیسم "رو ایجاد کنن.

                       

بسیار تحلیل بجا و قابل تاملی است ، حتمن به وبلاگ حمیدرضا سری بزنید وادامهء مطلب را از دست ندهید:    لینک مستقیم به دسپخت ژورنالیست ایرونی


 و مطلب وبلاگ ثانیه را در زیر بخوانید:

موی خودم است!

میشاییل تومان Michael Thimann مفسر روزنامه «دیتسایت» (16 اکتبر) وضعیت امروز عربستان سعودی را با موقعیت اتحاد شوروی در دوران گورباچف مقایسه می‌کند. گذشته از آنکه قیاس‌های غربی، به ویژه در الگوبرداری از فروپاشی شوروی و شخص میخاییل گورباچف تا کنون به خطا رفته است، ولی نمی‌توان وجود «پرده آهنین» را در عربستان سعودی نادیده گرفت. پرده آهنینی که بر خلاف اتحاد شوروی، نه به دور جامعه، بلکه به دور زنان این کشور کشیده شده و به تدریج زنگ زده و از درون فرو می‌ریزد. دیتسایت از اینکه زنان چگونه چهره عربستان سعودی را تغییر می‌دهند، می‌نویسد. میان‌تیترها از مترجم است.

ملاقات با یک زن سعودی یک آزمون است. آیا دوستانش شماره تلفن همراه وی را برای گذاشتن قرار به دیگری می‌دهند؟ آیا به هنگام ملاقات چهره‌‌اش را نشان خواهد داد؟ آیا می‌توان به دور از نگاه‌های تحریک‌آمیز و خشمگین یک شخص سوم با او به گفتگو پرداخت؟ پاسخ به این پرسش‌ها در شهر محافظه‌کار ریاض به طرز شگفت‌انگیزی با چند سال پیش تفاوت دارد. یک زن جوان بدون آنکه تردیدی کند، شماره تلفن خود را می‌دهد. مردانی که پشت میز کناری نشسته‌اند، تظاهر می‌کنند وی را که جام خود را به سلامتی مرد خارجی بالا می‌برد، نمی‌بینند. به هنگام گفتگو، روسری سیاه را مرتب می‌کند و موهایش به روی پیشانی افشان می‌شود. نسیمی از کولر تعبیه شده در سقف می‌وزد. او روسری را جابجا می‌کند و گوش راستش را که گوشواره‌ای از آن آویزان است، نمایان می‌سازد. زن گوشش را دوباره می‌پوشاند ولی بخشی از گردنش را به نمایش می‌گذارد. کمی بعد روسری را که شل شده، باز می‌کند تا دوباره ببندد. سرش برای لحظه‌ای بدون روسری دیده می‌شود و او در همان حال می‌گوید: «اگر می‌خواهید چیزی درباره آینده عربستان بدانید، باید با زنان حرف بزنید».      بقیه در ادامهء مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/08/16ساعت 5:10 قبل از ظهر  توسط سردبیر مهدی صادقی   | 

براستی نمی دانم ملت ايران با خانم ماجدی چه بدی کرده که ايشان، در مقام ميراثی خود در رهبری حزب کمونيست کارگری، علاقه دارند کارگران ايران از زير بوته در آمده باشند و بياد نياورند که روزگاری در سرزمين شان ـ مطابق اسناد ترديد ناپذير تاريخی ـ کارگران زن و مرد يک سان حقوق می گرفتند، مرخصی بارداری و بيماری داشتند، برای بچه هاشان مهد کودک فراهم بود، و حقوق ماهانه شان هيچگاه عقب نمی افتاد؟

بچه که بوديم آخوندی در محلهء ما زندگی می کرد که گه گاه منبر هم می رفت و برای بچه های محل از کرامت های امام اول شيعيان، که خودش او را «آقام علی مرحبا!» می ناميد، يادم است تعريف می کرد که يک بار، در يکی از جنگ های با کفار، آقام علی مرحبا خيلی جوشی شد و شروع کرد به کشتار کافران و يکی يکی شان را با ذوالفقار از وسط دو شقه می کرد. کفار از ترس پا به فرار گذاشتند و لشگريان اسلام آمدند که آقام علی مرحبا را آرام کنند اما خون چنان جلوی چشم حضرت را گرفته بود که با ذوالفقار دو سه تا از لشگريان خودی را هم نصفه کرد و بقيه پا بفرار گذاشتند و چند نفری هم رفتند سراغ دلدل، اسب آقام علی مرحبا، و از او ـ که زبان انس و جن را می فهميد ـ خواهش کردند که حضرت را آرام کند. دلدل رفت کنار حضرت تا به زبان اسبی خودش چيزی بگويد، اما آقام علی مرحبا او را هم دو شقه کرد. کار داشت بيخ پيدا می کرد که خداوند متعال در عرش برين نگران شد و حضرت جبرائيل را فرستاد تا جلوی آقام علی مرحبا را بگيرد. اما خشم ايشان هنوز فروکش نکرده بود و، در نتيجه، با يک ضربت بال جبرائيل را هم قطع فرمودند...
باری، پريروز (هفتم آبان) که چند سالی است از جانب کميتهء نجات پاسارگاد روز کورش اعلام شده، يکی از دوستان جوانم از تهران آدرس مقاله ای را روی اينترنت برايم فرستاد، در يکی از سايت های حزب کمونيست کارگری، با عنوان «گرامیداشت روز کورش، نوستالژی رژیم گذشته! مردم نه ایران اسلامی و نه ایران اهورایی نمی خواهند!» (بگذريم که منفی در منفی مثبت می شود و اين عنوان معنای عکس بخود می گيرد. اما به ما چه، ما که معلم ديکته و انشای کسی نيستيم). باری، و به همراه اين مقاله يادداشتی فرستاده بود مبنی بر اين که مقاله مال هفتم آّبان سال پيش است اما يکی دو نفر را می شناسم که از هواداران حزب کمونيست کارگری هستند و امسال مقاله را تکثير و در هر کجا که توانسته اند پخش کرده اند تا ـ لابد، به خيال خودشان ـ جلوی عشق و علاقه مردم را به کورش بگيرند و آن ها را از «ناسيوناليست» شدن نجات دهند
مقاله را که خواندم قيافۀ دوست گرامی خانم آذر ماجدی را در حين نوشتن آن مجسم کردم و بی اختيار به ياد آقام علی مرحبا افتادم. خشمی ديدم چندان غليظ که موجب شده ايشان هم از دوست و دشمن نگذرند و، جوش آورده از يک طغيان پايان ناپذير، حساب اين «ناسیونالیسم عظمت طلب ایرانی» را که «بار دیگر به کورش آویزان شده است» و «از مدتی پیش در سایت هایشان به استقبال روز 7 آبان رفته اند» و «نویسندگان شان در مدح کورش و تاریخ و فرهنگ پرافتخار ایران نوشته اند» را رسيده اند (در اينجا نيز تعويض فاعل جمله از من نيست و مطلب با امانتداری نقل شده).
در عين حال، از آنجا که من نيز در اين جرم ها که ايشان بر شمرده اند شريکم، فکر کردم جمعه گردی اين هفته را به همين مطالبی که ايشان رديف کرده اند اختصاص دهم و ببينم که منشاء اين خشم آقام علی مرحبائی ايشان چيست و چرا مشغول قطع بال و پر ما هواخواهان برقراری روز گراميداشت کورش بزرگ شده اند.

 

بگذاريد کار را با چند پرسش آغاز کنم. آيا ايشان از «ناسيوناليسم» دلخورند يا از «ناسيوناليسم عظمت طلب» و يا از «ناسيوناليسم عظمت طلب ايرانی»؟ هرکس که دستی از دور بر آتش داشته باشد می داند که اين مقولات با هم متفاوتند و هر کدام جايگاه انديشگی ويژه ای را عرضه می کنند. علت مخالفت ايشان با «ناسيوناليسم» احتمالاً ناشی از همان نگاه کوتاه بينی است که حاضر نيست دو قدم به قبل از پيدايش دولت ـ ملت ها برود و دريابد که آنچه با نام ناسيوناليسم به حکومت هيتلر و موسولينی انجاميد هيچگونه ربطی به ناسيوناليسم تاريخی ندارد. نه اين «ناسيون» (ملت) آن ناسيون قديمی است و نه آن «ناسيوناليسم» (ملت گرائی يا ملی گرائی) با نازيسم و فاشيسم مدرن اروپا نسبتی دارد. در گذشته، من در تفريق اين معانی مطالبی نوشته ام و در اينجا تفصيل نمی دهم. کافی است به اين اشاره کنم که ناسيوناليسم، بعنوان يک پديدهء منتشر بشری، هميشه بوده و هميشه هم خواهد بود و بزرگان سوسياليسم و حتی کمونيسم هم آن را برسميت شناخته اند، چنانکه اندکی بعد شرح خواهم داد.
اما شايد ايشان نه به ناسيوناليست ها (در معنای گستردۀ آن) که به «ناسيوناليست های عظمت طلب» اعتراض دارند، يعنی کسانی که می خواهند با گراميداشت روز جهانی صدور منشور حقوق بشر از جانب کورش هخامنشی «عظمت از دست رفته» را بازسازی کنند. البته ايشان در هيچ کجای خونريزی قلمی خود توضيح نمی دهند که معنای بازسازی عظمت گذشته ای که خشم ايشان را برانگيخته چيست. آيا اگر ما، يعنی مجموعۀ کسانی که خود را ايرانی می دانيم و ديگران هم ما را ايرانی می شناسند، بگوئيم که اولين سند قابل قبول تمام دنيا دربارۀ حقوق بشر را يک ايرانی ـ آن هم در 2547 سال پيش ـ منتشر کرده، دروغگوئی کرده و خواسته ايم «عظمت طلبی» کنيم؟ آيا گراميداشت روز صدور منشور حقوق بشر کورش موجب طرح ادعاهای ارضی و تجاوزکارانه نسبت به همسايگان، يا ادعاهای نژادی و تفاخر به خون می شود؟ آيا اگر يکی از ميان ما «ناسيوناليست های طرفدار انديشۀ کورش» گفته باشد (از مقالۀ ايشان نقل می کنم) که «کورش، [بعنوان] نمایندۀ هویت ایرانی، فرهنگ و خرد جاویدان ایرانی را برای همۀ جهانیان نهادینه کرد. [و] روزی که نخستین اعلامیه جهانی حقوق بشر، صادر شد جهانیان را به آزادی و برابری و نیکبختی امیدوار کرد»، حرف گزافی زده است؟ آيا ايشان معتقدند که کورش ايرانی نبوده و، پس، ايرانيان حق ندارند او را بخود نسبت دهند؟ يا آيا ايشان معتقدند که کورش مفاد منشور حقوق بشرش را از شکم مادر با خود آورده و جامعه ای که او در آن رشد و نمو کرده نمی توانسته اينگونه افکار را در ذهن او تلقين کند؟ يا آيا ايشان معتقدند که ايرانی اصلاً «خرد» ندارد و مفاد منشور کورش هم چندان «خردمندانه» نيست که بشود گرامی اش داشت؟ و آيا اگر يکی از ميان ما ادعا نمايد که اجرای مفاد منشور کورش می تواند «جهانیان را به آزادی و برابری و نیکبختی امیدوار کند» راه خطا رفته است؟ آيا خانم ماجدی ترجيح می دهند که ما ايرانيان جهانيان را به آزادی و برابری و نیکبختی امیدوار نکنيم و با همين زبان اتم خواه خمينی و خامنه ای و احمدی نژاد با آنها سخن بگوئيم؟
يا شايد ايشان با ترکيب «ناسيوناليسم عظمت طلب ايرانی» مخالفند و ايرانيان را لايق عظمت طلبی، آن هم از طريق مفاخره به بزرگان انسان دوست شان و نه جباران خونريزشان، نمی دانند. ايشان پرخاشگرانه می نويسند: « براستی کدام شکوه و افتخار؟ تاریخ ایران مملو از سرکوب های دهشتناک پادشاهی است!» من البته بهيچ وجه منکر بخش دوم سخن ايشان نيستم اما بنظرم می رسد که ايشان زياد هم اهل مطالعات تاريخی نبوده و دربارهء تاريخ ايران تکرارگوی نظرات عاميانه ای هستند که در بين چپ های دست سوم ايرانی رايج است، و آنچه هائی را مطرح می سازند که چندان با واقعيت تاريخی وفق نمی دهد. مگر اينکه خالد بن وليد و چنگيز مغول و هلاکوخان را هم ايرانی بدانيم. يعنی، ايشان فقط نيمۀ خالی ليوان را می بينند و آن را به کل ليوان تسری می دهند. تازه، کدام ملتی است که پادشاهان خونريز نداشته باشد و از لای اوراق تاريخش خون نچکد؟ اما کدام ملتی هم وجود دارد که فکر حقوق بشر، آزادی مذاهب و عقايد، جدائی مذاهب از حکومت، آزادی انتخاب مکان زيست، و رعايت حال مردمان گوناگون را بصورت قانون درآورده باشد؟ کدام ملت فاتحی است که در روز فتح يک ابرکشور ديگر فرمان عفو عمومی بدهد، سربازان را از آزار مردم باز بدارد، و به ارزش ها و باورهای محلی احترام بگذارد؟ کدام ملت است که برای اولين بار در سه هزاره پيش فرمان لغو بندگی را صادر کند؟ من پرسش هايم را به همان سال های کورش هخامنشی محدود می کنم تا خانم ماجدی دچار خشم بيشتر نشوند. آيا در اينها که گفتم هيچ «شکوه و افتخاری» وجود ندارد و ما محکوميم که همواره خود را فرزندان شاه سلطان حسين و آقامحمد خان قاجار و... بدانيم؟
ايشان می پرسند که «خرد ایرانی دیگر چگونه پدیده ای است؟ آیا خرد هم ملیت دارد؟» و غافلند از اينکه اگر خرد چيزی در حدود «روش راه بردن عقل» باشد، آنگاه هر فرهنگ و هر ملتی در طول تاريخ خود روشی را با آزمون و خطا پرداخته و بکار برده است. و اين تقصير من نيست اگر، مثلاً، خدای اعراب باديه در 1400 سال پيش خدای معجزۀ موسوی و شق القمر نبوی بوده است و خدای فردوسی ما ـ که از قول تاريخی دو هزار ساله می نوشته ـ «خداوند جان و خرد» نام داشته است. می گوئيد ما نبايد به اين بنازيم و بايد هميشه بياد داشته باشيم که ملتی خرافات زده و تا گلو در مذاهب بی خردانه فرو رفته هستيم؟
من براستی نمی دانم ملت ايران با خانم ماجدی چه بدی کرده که ايشان، در مقام ميراثی خود در رهبری حزب کمونيست کارگری، علاقه دارند کارگران ايران از زير بوته در آمده باشند و بياد نياورند که روزگاری در سرزمين شان ـ مطابق اسناد ترديد ناپذير تاريخی ـ کارگران زن و مرد يک سان حقوق می گرفتند، مرخصی بارداری و بيماری داشتند، برای بچه هاشان مهد کودک فراهم بود، و حقوق ماهانه شان هيچگاه عقب نمی افتاد. و يا آيا عيبی دارد اگر آقای اسانلو (که معلوم نيست از کی ملک طلق حزب کمونيست کارگری شده است) آگاه شود که اگر در عصر ديگری در ايران بدنيا آمده بودند کسی ايشان را، به جرم بيان خواست های کارگری، زبان نمی بريد و به شکنجه دچار نمی کرد؟
اين همه گفتم اما هنوز به گره کور علت واقعی خشم خانم ماجدی نپرداخته ام. ايشان خوشبختانه دليل اصلی خشم خويش را نيز صريحاً بيان می دارند، آنجا که می نويسند: «اینها خواهان زنده کردن رژیم گذشته هستند. اینها در نوستالژی رژیم گذشته گریان اند. به یاد پدر تاجدارشان کلاه از سر برمی دارند». من از اين سخن سخيف تر و عاميانه تر کمتر شنيده ام. «اين ها» کی هستند که ماهيت شان اينگونه نزد خانم ماجدی آشکار است؟ در کجا سخنی گفته اند که حمل بر سلطنت طلبی و پادشاهی خواهی آنان باشد؟ از کدام يک از سخنان آنها دربارهء منشور حقوق بشر کورش، يا خردی که سازندۀ آن است، و يا سرزمينی که چنين «نگاه به انسان» را پخته و پرداخته است بوی آن می آيد که می خواهند سلطنت محمدرضا شاه را به ايران برگردانند؟ گويا ايشان فراموش کرده اند آن «پدر تاجدار» ـ که به هر تعبيری بگيريم پدر تاجدار خانم ماجدی هم بوده است ـ ديگر وجود خارجی ندارد، و زير سنگ های گران مسجد رفاعی از شر من و ايشان راحت شده است، و بازگشت او که سهل است بازگشت پسر او نيز ـ در شکل اعادهء «رژيم گذشته» ـ ديگر ممکن نيست. گيرم ما کوتاه بيائيم، همين خانم ماجدی و حزبش که قرار است کوتاه نيايند و تا آخرين قطره خون خود را در راه مسدود ساختن بازگشت سلطنت به ايران فدا کنند.
اما طرفه تر از همه اينکه تنها سخنانی از اين «سلطنت طلبان» که در مقالهء ايشان نقل می شود برگرفته ای است از سخنان آقای مهندس کورش زعيم، يک عضو سرشناس جبهه ملی، که در هفتم آبان سال گذشته سفری به پاسارگاد داشته و در آنجا گفته که بهتر است روز کورش بزرگ را روز ملی ايران هم بخوانيم. يعنی، براستی، خانم ماجدی نمی داند که اگر کسی من اسماعيل نوری علا را ـ که عضو تشکيلات خاصی نيستم ـ سلطنت طلب بخواند (که برخی نامردمان خوانده اند) اين عنوان به من بيشتر می چسبد تا به مهندس زعيمی که در هيئت اجرائی جبههء ملی نشسته است. من اصلاً به شک افتاده ام که آيا خانم ماجدی می داند که جبهۀ ملی چيست؟ اگر ايشان می گفتند که «اينها» می خواهند حکومتی بورژوائی ـ لیبرالی (که البته مورد نفرت حزب کمونيست کارگری است) برقرار کنند حرفشان بيشتر می چسبيد تا سلطنت طلب بخواندشان. اگر ايشان لااقل ـ در حين مطالعات سياسی خود ـ آخرين منشور جبهۀ ملی را هم خوانده بودند می دانستند که اين جبهه رسماً خواستار برقراری جمهوری در ايران است (که من البته با اين اعلام موضع مخالفم؛ بخاطر اينکه جبهه را از جبهه گی می اندازد و از ملت ايران برای آينده اش سلب اختيار می کند. مگر اينکه جبهه خود را يک حزب سياسی بداند که آنگاه موضوع البته فرق می کند ـ مطلبی که پرداختن مفصل به آن در اينجا جايز و ممکن نيست).
باری، سرکار خانم ماجدی به اين نکته توجه نمی کنند که آدمی که می خواهد کار سياسی کند اقلاً بد نيست چهار تا و نصفی آدم سياسی ديگر را ـ که حکم رقبای او را هم دارند ـ بشناسد و فرق آنها را با هم بداند و بفهمد که، مثلاً، نمی توان سخنان آقای داريوش همايون و گفته های آقای مهندس زعيم را يک کاسه کرد و از آن «مانيفست زنده کردن رژيم سابق» را، آن هم با مدد گرفتن از انفاس قدسيۀ کورش هخامنشی، استخراج نمود. اين نوع برخورد و طرز فکر ضرر اولش به همان تشکيلاتی می خورد که پايش که برسد معلوم می شود مدعی آن است که رهبری همهء جنبش های داخل کشور ـ از کارگری گرفته تا دانشجوئی و زنان ـ را يکجا بر عهده دارد.
من نمی دانم چرا دوستانی همچون خانم ماجدی، که در گذشتۀ ايران هيچ بارقه ای از نور رستگاری نمی بينند، و افتخار به دست آوردهای انسانی گذشتگان را نادرست می دانند، و همۀ جنبش های جوانان ما را خالی از هويت و تاريخ می بينند، و با اين نفرت از گذشته سخن می گويند، اينقدر وقت شان را صرف يک ملت از زير بوته درآمدهء بی هويت و بی پدر و مادر می کنند. اصلاً، با اين عقايد ضد ناسيوناليستی و ضد ميهن دوستی، چرا نمی روند حزب شان را در خدمت يک ملت «آدم حسابی» بگذارند و وقت عزيزشان را صرف يک عده مردم خون آشام در سراسر تاريخ می کنند؟ بنظر می رسد که در نوع عقيدۀ ايشان برای مقولاتی همچون پای بندی به خاک و وطن و ميهن و «من آنم که ابوعلی سينا دانشمند بود» جائی وجود ندارد. خوب، آيا بهتر نيست خيال همه را راحت کنند و اصلاً با دانش و تبحری که در زبان انگليسی دارند مقالاتشان را برای آنانی بنويسند که قدر سخن ايشان را می دانند؟ بهر حال اگر دری به تخته بخورد و حزب ايشان بر مسند قدرت قرار گيرد لابد قصد دارد چيزی مثل «اتحاد جماهير شورائی ايران» را برقرار نمايد. در آن صورت چه چيزهائی «ايرانيت» اين حکومت را تعيين می کند و آيا ايشان به کسی اجازه خواهد داد که به ديدار آرامگاه کورش برود و يا منشور حقوق بشر او را گرامی بدارد. آيا حکومت شورائی ايشان سد سيوند را که می رود تا آرامگاه کورش به مخروبه تبديل کند خراب خواهند کرد يا آن را به همان بهانه ها که حکومت اسلامی اقامه می کند برقرار نگاه خواهند داشت؟
باری، ما ناسيوناليست های ايرانی که خود را نه عظمت طلب بلکه واقع بين و آينده نگر و سازنده می دانيم، به اين باور رسيده ايم که ملت ها ـ حتی در ميدان بازی فوتبال و المپيک و جام جهانی ـ محتاج داشتن هويت و افتخارند و چه بهتر که، بجای تفاخر به امام زين العابدين بيمار و امام خمينی و استالین سفاک، به کسانی و چيزهائی افتخار کنند که بشود بمددشان هم راهی برای احترام گذاشتن به انسان ها و جدی گرفتن حقوق شان باز کرد، و هم ـ در سطح بين المللی ـ سری توی سرها در آورد.
و من يکی، صريح بگويم، نوع نگاه دوست گرامی، خانم آذر ماجدی، را در اين مورد به نگاه آيت الله خلخالی بسيار نزديک می يابم که دوست داشت در کنار کشتن موجودات زنده ـ از قورباغه و گربه گرفته تا ناسيوناليست و مجاهد و فدائی و کمونيست ـ قبرهای آدم های سرشناس را خراب کند، تخت جمشيد را با بولدوزر ويران سازد و کاری کند که از شناسنامهء ما جز يک صفحه مهر انتخابات جمهوری اسلامی و يک صفحهء مهر جيره بندی ارزاق (که رسم حکومت های کمونيستی هم بوده) چيزی باقی نماند.
در واقع، من اگر بخواهم، به سبک خانم ماجدی کلام يک نفر را به يک جمع گسترده و گوناگون تسری دهم بايد بگويم که کمونيست های کارگری ايران نيز بهتر است قهرمان خود را در قامت آقای اسفنديار رحيم مشاعی، رئيس سازمان ميراث فرهنگی، ببينند که مجدانه مشغول تخريب و محو آثار باقی مانده از تاريخی است که در کلام خانم ماجدی «مملو از سرکوب های دهشتناک پادشاهی است».
اجازه دهيد سخنم را با شرح مختصری دربارۀ همين نکتۀ آخری تمام کنم. من نمی دانم چرا حزب خانم ماجدی پسوند «کارگری» بخود گرفته و زمين و زمان را به خودی و ناخودی ـ ببخشيد، به کارگری و غيرکارگری ـ تقسيم نموده و، در عين حال، معين نکرده است که سرپرستی کمونيست هائی که کارگر نيستند (مثل همهۀ رؤسای حزب خودشان) با چه تشکيلاتی خواهد بود که بوسيلۀ حزب ايشان «تصفيه» نشود؛ اما اين را می دانم که کمونيسم مارکسيستی بر بنياد تصديق وجود «ملت» ها و علائق تاريخی آنها، که از اشتراکات تاريخی و فرهنگی شان نشئات می گيرد، بوجود آمده و هرگز در پی برانداختن ارزش ها و چهره هائی که غرور و حيثيت و افتخار ملت ها را بوجود آورده اند نبوده است (در مورد «پول پوت» البته، بعلت قلت اطلاعم، اشاره ای نمی کنم). در واقع، درست بخاطر تشخيص همين مطلب بوده که مارکس و انگلس ـ و حتی لنين ـ در برابر پديدۀ «کوسموپوليتنيسم» (جهان وطنی عاری از ارزش های ملی فرهنگی) به پديدهء «انترناسيوناليسم» پرداخته اند که ما آن را در فارسی به «بين الملل مداری» ترجمه می کنيم. معنای انترناسيوناليسم آن است که «ملل» (ناسيون ها)، وجود جداجدای خارجی و واقعی دارند و کمونيسم می کوشد کاری کند که آنها در شبکه ای از روابط صلج آميز، دوستانه و عادلانه در کنار هم بسر برند؛ و چون وجود دارند ـ لااقل بخاطر تمييز دادنشان از يکديگر هم که شده ـ هر يک دارای ويژگی های خاصی هستند که می توان مجموع شان را شناسنامه و هويت هر ملتی دانست.
حتی در داخل «اتحاد جماهير شوروی» (يا «شورائی») در دوران لنين نيز «احساسات مليه» (يا به زبان روزا لوکزامبورک National Aspirations) مورد نفی قرار نگرفته، بزرگان افتخار آفرين گذشته، حتی اگر (همچون پوشکين) شاعر درباری هم بودند، مورد تکريم قرار گرفته و برای حفظ آرامگاه و مجسمه و حتی خانه و ميز و قلم شان بودجه تخصيص داده می شد. در عين حال، اين «اتحاد شورائی» هم با پيوستن داوطلبانهء ملت ها به يکديگر ـ و بخصوص همراه با برسميت شناختن «حق جدائی طلبی از اتحاديه» برای هر يک از آنان ـ تصور می شده است و واحد «ملت» سنگ بنای ايجاد «اتحاديه» بوده است.
در واقع، مقابله کردن با احساسات و ارزش های ملت های مختلف، و کوشش در امحاء ويژگی های ملی آنها، يکی از مواريث شوم دوران استالين است. و من يقين دارم اعضاء محترم حزب کمونيست کارگری ايران دوست ندارند که خود را ميراث بر يکی از خون آشام ترين ديکتاتورهای تاريخ بدانند.
بياد داشته باشيم که آفرينندگان اصلی نظريه های مارکسيستی، بعنوان آدميانی تحصيل کرده و مطلع و با سواد و فرهيحته، همگی به اهميت ارزش های ملی و مفاخر ملت ها واقف بوده و در راستای تکريم درخشش های تاريخی آنان اشاره های بسيار کرده اند، تا آنجا که شخص مارکس، با توجه به شرايط دلخراش عربستان چهارده قرن پيش، در مورد ظهور اسلام در شبه جزيرۀ عربستان از عنوان «انقلاب محمدی» نام برده و اين انقلاب را بخاطر گسست اش از رسوم و روابط اقتصادی قبيله ای و حرکت اش بسوی نوعی فرهنگ شهری بسيار ابتدائی ستوده است. حال اين دست آورد را مقايسه کنيد با دست آورد کورش بزرگ در هزار سال پيش از پيامبر اسلام تا اهميت تفکر و خرد کورش ايرانی برايتان روشن شود.
حال بدبختی را ببينيد که بخشی از ايرانيانی که خود را پيروان راه مارکس می دانند به ديگران خرده می گيرند که چرا رفته ايد و گشته ايد و «از ميان اوراق خونريز تاريخ ايران» يک نفر را که مبشر صلح و دوستی و بنيانگزار برسميت شناختن حقوق بشر و الغاء بردگی و آزادی عقيده بوده بيرون کشيده و عمل او را ستايش می کنيد؟ و چون چنين می کنيد معلوم است که عظمت طلب ايد و می خواهيد رژيم گذشته را احياء کنيد. (به معنای تلويحی سخن خانم ماجدی، مبنی بر اينکه احياء رژيم گذشته نوعی عظمت طلبی است، نيز کاری ندارم!)
و اينجاست که واقعاً دلم بحال آن مردم نيامده ای می سوزد که ايشان مقالهء خود را با توصيف آنان به پايان برده اند: «مردم خواهان یک زندگی آزاد، برابر و مرفه اند. مردم سعادت و رفاه و آزادی می خواهند... این امیال و خواست مردم ایران را فقط کمونیسم کارگری می خواهد و می تواند تامین کند. یک دنیای بهتر آینده ایران را رقم می زند. مردم نمی خواهند به گذشته رجعت کنند، می خواهند به آینده ای با افق باز و شاد قدم بگذارند»؛
آری، دلم می سوزد وقتی مجسم می کنم که ـ در يک آيندۀ خيالی ـ اين ساکنان «پروار بندی» حرب کمونيست کارگری، نه تاريخی دارند، نه خاطره ای، و نه چيزی برای مغرور بودن در جامعۀ بين المللی اما، در عوض، بسيار مرفه و شاد و شنگول اند.
البته يادمان هم باشد که يک قرن تجربهء انواع حکومت های کمونيستی نتوانسته مردمی شاد و مرفه، آنگونه که خانم ماجدی می گويد بيافريند؛ حال آنکه هيچ کدام از آن حکومت ها به قتل و فلع و قمع شخصيت های برجستهء تاريخی هم برنخواسته بودند. گويا اکنون قرار است اين نقيصه از جانب حزب کمونيست کارگری ايران برطرف شود!

برگرفته از سايت «سکولاريسم نو»:
http://www.NewSecularism.com
آدرس با فيلترشکن:
https://newsecul.ipower.com/index.htm
آدرس فيلترشکن سايت نوری علا:
https://puyeshga.ipower.com/Esmail.htm
با ارسال اي ـ ميل خود به اين آدرس می توانيد مقالات نور علا را هر هفته مستقيماً دريافت کنيد:
NewSecularism@gmail.com

+ نوشته شده در  87/08/11ساعت 3:34 قبل از ظهر  توسط سردبیر مهدی صادقی   | 

 در سال ۱۸۲۰ بیش از دوهزار زن آمریکایی به دولت ایالات متحده آمریکا تقاضانامه‌ای ارائه کردند و در آن خواستار اعطای حق رأی برابر با مردان شدند. این تقاضانامه مورد اعتنای دولت آمریکا واقع نشد. آلیس پین و هریت استنتون بلچ دو زن آمریکایی بودند که در مبارزات زنان در بریتانیا و آمریکا شرکت فعال داشتند. در سال ۱۹۱۰، زنان آمریکا راهپیمایی‌ها و تظاهرات وسیعی را در نیویورک، ماساچوست و نیوجرسی سازمان دادند. در سال ۱۹۲۰ ویلسون رییس جمهور ایالات متحده، نوردهمین متمم قانون اساسی آن کشور را به مجلس سنا رساند که بر اساس آن تمام زنان ایالات متحده آمریکا برای اولین بار حق رأی برابر با مردان می‌یافتند.

حق رأی زنان در بریتانیا
در سال ۱۸۶۶، دادخواستی به مجلس بریتانیا ارائه شد که در آن زنان بریتانیا تقاضا کرده بودند قانون انتخابات تغییر کند و حق رأی کامل زنان را نیز دربرگیرد. این دادخواست تحت اعتراض خشونت‌بار مخالفینی قرار گرفت که معتقد بودند؛ حق رأی زنان بزرگ‌ترین خطرات برای انگلستان به همراه خواهد آورد.
پارلمان بریتانیا، نخست عقیده داشت که دخالت زنان در سیاست، زندگی سیاسی را مبتذل کرده و در عین حال ثبات خانواده را از میان می‌برد؛ بنابراین به دادخواست عمل نکرد.

در سال ۱۸۶۷، نخستین جامعه ملی حق رأی زنان تأسیس گردید. اعضای این جامعه که به سافروجت‌ها معروف گردیدند؛ خود را هواخواه حق رأی زنان می‌دانستند. سافروجت‌ها تا پایان قرن نوزدهم برای دادن حق رأی به زنان بیش از چهل دادخواست به پارلمان بریتانیا ارائه دادند که تا سال ۱۹۰۰ به طول انجامید. در سال ۱۹۰۳ جنبش حق رأی زنان توسعه بیشتری یافت و تظاهرات خیابانی و راهپیمایی‌های فراوانی را در بر گرفت.
در یک اجتماع فضای باز که در ماه ژوئن ۱۹۰۸ در لندن برپا گردید، بیش از پانصدهزار زن طرفدار حق رأی زنان حضور یافتند. امیلین پانکهرست از شخصیت‌های برجسته هواخواه حق رأی زنان بود که برای اجتماعات بزرگی از مبارزات زنان انگلیسی صحبت کرد.

امیلین پانکهرست معتقد بود که حق رأی زنان، زندگی سیاسی را اساساً دگرگون خواهد کرد، و حس جدید نوع‌دوستی و اخلاق را به وجود خواهد آورد.
در سال ۱۹۱۰، آلیس پین و هریت استنتون بلچ در مبارزات زنان در بریتانیا شرکت کردند که پیوند عمیقی بین سافروجت‌های بریتانیا و ایالات متحده آمریکا ایجاد کرد. برخی مبارزات سافروجت‌ها در بریتانیا با خشونت همراه بود؛ چندین کلیسا نابود گردید، و نخست‌وزیر اسکویت چندبار مورد سوءقصد قرار گرفت. بسیاری از طرفداران حق رأی زنان زندانی شدند که باعث شروع اعتصاب سراسری زنان بریتانیا شد.

سرانجام در سال ۱۹۲۸، بریتانیا حق رأی زنان را به رسمیت شناخت. سن رأی برای زنان بریتانیا بالای ۳۰ سال بود در حالی که مردان می‌توانستند پس از ۲۰ سالگی در انتخابات شرکت کنند.
در سال ۱۹۲۹، حدود یک سوم زنان بریتانیا برای نخستین بار در انتخابات ملی شرکت کردند.
پس از به دست آوردن حق رأی زنان در سال ۱۹۲۸، جنبش‌های طرفدار حقوق زنان در انگلستان و دیگر کشورهای اروپایی رو به زوال گذاشتند و زنان انقلابی بیشتر جذب جنبش‌های دیگر ضدفاشیسم می‌گردیدند.

حق رأی زنان در نیوزیلند، ایتالیا، فرانسه، ژاپن، هند، چین و عربستان سعودی
نیوزیلند نخستین کشور مستقلی بود که حق رأی زنان را به رسمیت شناخت.
در سال ۱۸۹۳، قانون انتخابات به نفع مشارکت سیاسی زنان تغییر یافت و در سال ۱۸۹۳ زنان برای نخستین بار در انتخابات ملی آن کشور شرکت کردند.
کیت شپارد و ماری آن مولر از مهم‌ترین رهبران هواخواه حق رأی زنان در نیوزیلند بودند.
تا سال ۱۹۱۹، زنان در نیوزیلند حق نامزدی در مجلس را نداشتند. نخستین زنی که در مجلس نیوزیلند به نمایندگی برگزیده شد، الیزابت مک کومب بود.

در سال ۱۹۱۹ نخستین دادخواست زنان ایتالیایی برای حق رأی به مجلس ایتالیا ارائه شد.
در سال ۱۹۲۵، ارزش رأی زنان نصف مردان بود. با به قدرت رسیدن موسولینی، زنان از شرکت در انتخابات منع شدند.
پس از پایان جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۵، زنان ایتالیا حق رأی برابر با مردان کسب کردند.
شارل دوگل در سال ۱۹۴۴ برای نخستین بار حق رأی زنان در فرانسه را به رسمیت شناخت.

در سال ۱۹۱۹، در ژاپن، ایشیواکا فوسائه نخستین انجمن طرفدار حق رأی زنان را تأسیس کرد. این انجمن گردهمایی‌های بسیاری را ترتیب می‌داد و زنان را نسبت به اهمیت مشارکت سیاسی آگاه می‌کرد. در سال ۱۹۲۰ یکی از دو حزب اصلی ژاپن، از حق رأی زنان پشتیبانی کرد.
در سال ۱۹۲۴ ارتش ژاپن تمام جنبش‌های اجتماعی مردم‌سالاری و فمنیستی را سرکوب کرد.
در سال ۱۹۴۵ نیروهای متفقین، ژاپن را شکست دادند. در سال ۱۹۴۷ تظاهرات سراسری در ژاپن به طرفداری از حق رأی زنان سازمان‌دهی شد.
سرانجام در سال ۱۹۴۸، قانون اساسی جدید ژاپن حق رأی برابر زنان را به رسمیت شناخت.

در هند، ساروجینی نایدو از رهبران کسب حق رأی برای زنان بود. کنگره ملی هند به رهبری مهاتما گاندی از حق رأی زنان پشتیبانی می‌کرد. پس از استقلال هندوستان، در سال ۱۹۵۰، زنان هندی برای نخستین بار حق رأی به دست آوردند.
مائو از طرفداران جنبش هواخواه حق رأی زنان در چین بود. پس از تأسیس جمهوری خلق چین در سال ۱۹۴۹، زنان برای نخستین بار حق شرکت در انتخابات را یافتند.

دولت عربستان سعودی تا کنون حق رأی زنان را در انتخابات‌ها به رسمیت نشناخته است. علمای وهابی این تصمیم دولت را تایید کرده و رأی دادن زنان را موجب فساد و خلاف عفت دانسته‌اند. رییس دولت عربستان سعودی اعلام کرد که زنان فاقد صلاحیت لازم برای قضاوت درباره نامزدهای انتخاباتی هستند. هر چند برخی دیگر از نمایندگان اظهار کردند که ممنوعیت رأی در عربستان سعودی به این دلیل است که اکثر زنان این کشور شناسنامه ندارند. 

+ نوشته شده در  87/08/10ساعت 4:12 قبل از ظهر  توسط سردبیر مهدی صادقی   |