تبليغاتX
SECOND سازمان منطق
نمیدونم ، یا این داستان سفر ناگهانیم و یا در گیری روزانه ؟ اشتیاق نوشتن و وبلاگ نویسی کلن در وجودم کم شد ، کلی برنامه و ایده رو فرو خوردم شاید هم برای نبودن فضای بهتری در بازتاب ایدههام ...  به هر حال نوشتن رو دوست دارم و نمیتونم ازش جدا باشم ، چه تو فیس بوک و چه در اینجا ... سعی میکنم در فضایی که اکثر دوستانم بسته شده اند بازهم فعالیت کنم و نام و یاد وبلاگهای انها را که دیگر نیستند در میان این همه وب ، با لینک ادرسشان حفظ کنم ، شاید روزی هم قبر من بمانند مرگ انها فراخواندم ...

نوشته شده در 91/01/30ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط سردبیر مهدی صادقی | |
چند وقت پیش به طور ناگهانی یک فکری به سرم زد و با خودم گفتم راستی خوب این همه هزینه و مبارزه و جنایت و تلفات بخاطر مبارزه با مواد مخدر سالیانه کلی از سرمایه های یک مملکت رو از بین میبره ، چرا نمیان مواد رو هم مثل سیگار آزاد کنند تا این هزینه های اضافی و بگیر و ببندها دیگه نباشه؟ بعدش هر چی فکر کردم به نتیجهء درست و حسابی نرسیدم اونروز ، تا اینکه دو یا سه روز بعدش ، وقتی که داشتم تو خیابون قدم میزدم و چون هوا هم خوب و آفتابی بود ، کلن صبح دل انگیزی بود دوباره با خودم رفتم تو فکر و به همون موضوع گیر دادم ، چنتا دلیل آوردم ، یکی اینکه اگر مواد آزاد بشه خیلی از شرکتها و صنایع و کلن خیلی از آدمها هم بیکار میشند ، چون دیگه نمیخواد در راه مبارزه با اون کاری کنند یا تولیدی داشته باشند ، از طرفی این مبارزه باعث شده که تقریبن قیمت مواد مخدر بالا باشه و هر کسی هم نتونه اون رو مصرف کنه ، که البته این به ضرر اون خانواده های بیچاره ای هست که عضو معتاد دارند و اگر در امد کافی نداشته باشند باید با هزار جور مصیبت پول اون رو تهیه کنند ، از طرفی این مبارزه باعث شده تا قاچاق برای خودش تبدیل به صنعت بشه که در اون انواع و اقسام ابتکارات رو به کار میبرند و پولهای کلانی هم جابجا میکنند تا مبادا محموله هاشون آسیب ببینه و یا کشف بشه ، خوب کسانی هم که دارند به همین دلیل پولهای بسیار زیادی به جیب میزنند طبعن از این مبارزه خوششون میاد چون قیمتها چند برابر هست ، تا وقتیکه آزاد باشه و قیمتها هم پائین ، خلاصه هزار تا دلیل میشه پیدا کرد و آورد برای مبارزه با مواد مخدر و آزاد نکردن اون ، اما در پشت این دلایل شاید یک مسئلهء عمده وجود داشته باشه که قطعن هم هست و اون هزینه هائی که اعتیاد به جامعه وارد میکنه ، مثلن برای اینکه مردم کمتر سیگار بکشند اومدن هزینهء سیگار رو بردن بالا و روی پاکت سیگار هم معمولن برچسبها و عکسهائی از قلب و ریه و ... رو زدند تا روی فرد تاثیر بزاره ، به افراد زیر 18 سال هم سیگار نمیفروشند و ... ولی مسئلهء اصلی هزینهء درمان یک آدم سیگاری و یا معتاد هست ، در کشورهای پیشرفته سیستم بیمارستانی بصورتی هست که شما رو اول بستری میکنند و نسبت به نوع درآمد و بیمه ازتون پول میگیرند ، خوب حالا حساب کنید همین سیگار سالانه چند نفر بیمار رو راهی بیمارستانها میکنه و چه هزینه هائی رو هم ایجاد میکنه ، خوب حالا در کنارش هزینه های درمان اعتیاد رو هم قرار بدید ، خوب یکی از دلایل اصلی آزاد نبودن مصرف مواد مخدر میتونه همین مسئلهء درمان و هزینه ای باشه که برای دولت ایجاد میشه ، به نحوی که پول ، وقت و نیرو گذاشتن برای مبارزه با مواد مخدر خیلی بیشتر از درمان آن صرفهء اقتصادی داره ... خیلی جالبه ، البته میشه داروهای درمانی رو کنترل قیمت کرد ولی تا بخوان این مسائل رو به سامان برسونند باید کلی سیستم و آدم رو قانع کنند ، الان در ایران سالانه هزینه های سنگینی برای مبارزه با مواد مخدر پرداخت میشه که در کنار ان باید به تلفات انسانی هم اشاره کرد ، متاسفانه هم مرزی با افغانستان باعث شده تا حجم ورود و خروج مواد مخدر به ایران زیاد باشه ، و شاید یکی از کشورهائی که بطور جدی با این پدیده مبارزه میکند خود ایران باشه ، از طرفی این امر باعث شده که ایران خودش هم یکی از قربانیان بزرگ مواد مخدر باشه ، ولی از لحاظ درمانی واقعن ایران کشور پیشرفته ای است که میتوان امیدوار بود برای درمان انواع اعتیاد دارای برنامه و امکانان خوبیه ، به هر حال این دلایل به ذهن من اومد ، حالا شما هک ببینید دلیل دیگری رو میتونید بیابید و در کنار اینها قرار بدین ... راستی تا یادم نرفته سال نو رو هم به همتون تبریک میگم و امیدوارم سالی پر از خوشی و شادی و سلامتی داشته باشید و به همهء آرزوهاتون هم برسید ...

نوشته شده در 91/01/07ساعت 6:43 قبل از ظهر توسط سردبیر مهدی صادقی | |

چرا دائم فرار میکنی؟ این کاملن اتفاقی نیست که در یک همچنین شرایط و موقعیتی این ماجرا پیش آمده ... نیروئی بزرگتر از آن چه فکرش را میکنی میخواهد که اینگونه باشد ... دلیلی برای پس زدن نیست ... اگر در فکر درد و سوختنی ، الان هم سوخته ایم ، دیگر چه فرقی دارد فردا تا فرداها ، دل بده و با من بیا ... من تو را به دشتهای سبزی میبرم که خدا با من و تو قدم میزند ، از آب چشمه ای تو را سیراب میکنم که فرشتگان از آن مینوشند ، خانه ای برایت خواهم ساخت که آسمان به آن حسرت وار بنگرد ، خورشید را گرما بخش سرمای زمستانش میکنم و مهتاب را نور شبهای تاریکش ... تو فقط با من باش ... من نفسی که درسینه ام دم و بازدم میشود از برکت وجود تو است ... تو را آنقدر دوست دارم که خدا هم از وصف آن عاجز است ... عزیزم از من فرار نکن ، ما هر دو سوخته ایم ، فقط کمی فرصت ، فقط کمی به من شانس با خودت بودن را بده ، تو تبلور تمام آرزوهای زندگی من هستی ، من با تو به تمام هر آنچه که میخواهم میرسم ، خودت را از من نگیر ، سالها بدنبال بوی موی پریشان تو بودم و حال که یافتمت از من گریزان مباش ، بگذار طعم خوب خوشبختی مرهمی شود بر این دل زخم خورده و غمگین ، بگذار تا با در کنار تو بودن احساس خدائی کنم ، بگذار تا در کنار تو خدا هم به من حسودی کند ، بگذار تا نگاهم در نگاهت و عشقم به تو در آب زلال چشمانت حل شود ، شور شود ، جاری شود . به من فرصت بده ، نفس را ، هوا را ، همه چیز را از من نگیر ... گناه من باور غم پنهان در نگاه مظلومت و پاکی نفست از این همه بزنگاه سخت و مایوسه ، گناه من عاشق ناز تو داشتنه ، گناه من فقط مجنون بودن منه ، عزیزم از من گریزان مباش ، خدا را به تو هدیه خواهم کرد ای پرندهء رها شده از قفس ، من را در زندان تنم محبوس نکن ... میدانی که با تمام وجودم میخواهم تا با تو باشم ، میدانی که تک تک سلولهای بدنم برای با در کنار تو بودن فریاد میزنند ... ولی تو ، میدانی و بمن فرصت نمیدهی؟ میدانی و بمن حتا کوچکترین شانسی هم نمیدهی؟ من تا تمام تو خواهم آمد ، آنقدر که یا نفسم باشی و در کنارم و یا خلاء من باشی و مرگم ...  برای تنفس ، برای زنده بودن فقط تو درمانم هستی و نه هیچ چیز و هیچ کَــس دیگری... نمیتوانم به این بیاندیشم حتا به دیگری نظری کنم ، تو تمام نا تمام همهء خوبیها و زیبائیهای عالمی ، در برابر تو هیچ موجودی لیاقت ثبت وجودی اش را ندارد ، هُبوط ذهن من در من توئی ، من در تو پیدا میشوم ، رُشد میکنم ، کودکی بالغ میشوم ، عاشق میشوم ، زیبا و دلنواز میشوم ، کامل میشوم ، من در تو خدا میشوم ... طناز طلائی نور خورشید ، تنم را بسوزان ، ذوبم کن ، مرا در خودت غرقم کن ، بگذار تا ازتو به من و از من به تو برسم ، بگذار تا عاشقانه و خالصانه قربانی نگاه چون غروبت بشوم ،  بگذار تا از تو بمیرم ، بگذار تا برای تو فدا شوم ، بگذار تا برایت بمیرم و نیست شوم ، هیچ شوم ، تُهی شوم ... بگذار تا شانسی داشته باشم بانوی من ، رویای آفتابی و داغ خورشید ، مرا آب کُن ، مرا فرصتی بده حتا تا یک دم و بازدم ... دوستت دارم های من برای تو سرگردانی من میان آبی دریا و آسمان است ، تبلور بلورهای الماس سخت ، بگذار تا فرصتی داشته باشم چون پنجره ای رو به طلوع ، من را رهسپار جادهء بی انتهای غروب نکن ... دوستت دارم ، مرا دریاب و باور کن ، فقط یکبار مرا با فرصتی که خدا هم غبطهء ان را میخورد در خودم ، در من تنهای من ، شکوفا کن ، مرا برویان ، مرا فقط اندکی تحمل کن ... فقط ذرّه ای به من لطف کن ای مقدس ترین در عالم ، من را ، عشقم را به تو ، مرگم را در تو و دم و بازدمم را نیز در تو مدیون خودت کن ، مرا آشفته کن با نیکی ، بگذار تا چشمان بسته ات در خواب ناز مرا تا آخر خیالهای کودکی پرواز دهد ، آتش گرم نفسهایت را بگذار تا مرهم شبها و لحظه های سردم باشد ... عزیزم دوستت دارم ... باورم کن ...


فاش میگویم و از گفتهء خویش دلشادم ، بندهء تو* هستم و از هر دو جهان آزادم ...

* عشقم .

نوشته شده در 90/10/11ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط سردبیر مهدی صادقی | |